نمایش ( گرارش لیر ) از نگاه تاترینا : ۴/۱۱
( ملاک امتیازدهی : از ۱ تا ۱۰ )
…………………………..…………………
متن نمایش ( نمایشنامه ) : ۴
کارگردانی : ۴
بازیگری : ۶
طراحی صحنه ( دکور ) : ۴
طراحی نور : ۵
طراحی صدا و موسیقی : ۴
طراحی لباس و گریم : ۷
تأثیرگذاری کلی نمایش : ۱
ارزش توصیه به دیگران : ۲
……………………………..………………
کیفیت
... دیدن ادامه ››
سالن اجرای نمایش : ۶
…………………………..…………………
روایت تاترینا از نمایش ( گزارش لیر ) :
( گزارشِ لیر ) با ایده ای جذاب شکل گرفته است؛ بازخوانیِ مناسباتِ قدرت در جهانِ شاه لیر و جابه جاییِ جایگاهِ شخصیتها در معادله ی بقا.
تغییرِ موضعِ دخترِ کوچک ( کوردلیا )، جایی که ستایش و تملق را به ابزارِ رسیدن به موقعیتی تازه تبدیل می کند. این ایده ظرفیتِ شکل گیریِ یک درامِ هوشمندانه را دارد. در اینجا مسئله، انسان هایی هستند که برای بقا، هویت و موضعِ خود را با مختصاتِ قدرت تنظیم می کنند؛ مضمونی قابل تأمل که می توانست ستونِ اصلیِ یک تجربه ی آوانگارد باشد؛ اما افسوس که در اجرا، این ستونِ نمایش زیرِ بارِ آشفتگیِ ساختاری فرو می ریزد.
مشکلِ اصلیِ نمایش، متن و کارگردانی است. ایده وجود دارد، اما دراماتورژی از پرورشِ آن بازمانده است. روایت پیش می رود، شخصیتها جابه جا می شوند و موقعیتها شکل می گیرند، اما هیچ کدام به پیوندی ارگانیک دست نمی یابند. اجرا شبیه ساختمانی است که مصالحِ ارزشمندی دارد، اما معمارش نتوانسته میانِ آنها پیوندی محکم برقرار کند.
در این اجرا، انتخابِ صحنه ی دوسویه، بیش از آن که یک تصمیمِ سنجیده باشد، به مانعی برای تماشای اثر تبدیل شده است. میزانسنها با مختصاتِ این چیدمان تناسب ندارند و عملاً تنها تماشاگرانِ پنج صندلیِ بخشِ میانیِ سالن، تا ردیفِ چهارم، از اشرافِ مناسبی بر صحنه برخوردارند. برای دیگر مخاطبان، تماشای نمایش به جدالی با زاویه ی دید تبدیل می شود!
تصاویرِ پخش شده در دو سوی سالن نیز پس از چند دقیقه عملاً از کار می افتند. عناصری که می باید به جهانِ نمایش وسعت بدهند، خیلی زود به تزئیناتی بی مصرف تبدیل می شوند. نه کارکردِ دراماتیکی دارند، نه معنایی مستقل می سازند و نه نسبتی ضروری با کنشِ صحنه پیدا می کنند. حضورشان بیشتر شبیه ویترینی است که پشتِ آن کالایی برای عرضه وجود ندارد.
بازی ها نیز گرفتارِ نوسانی ناموجه اند. برخی بازیگران حضوری قابل قبول و حتی درخشان دارند، اما تعدادی دیگر، به ویژه دو دخترِ بزرگ ترِ شاه لیر که در یک سومِ ابتداییِ نمایش نقشهای کلیدی دارند، از پرداختِ کافی برخوردار نیستند. شخصیتها بلاتکلیف اند و بازی ها نیز از این بلاتکلیفی آسیب می بینند. حاصل، ترکیبی ناهمگون است؛ چند بازیِ خوب در کنارِ اجراهایی معمولی و بعضأ آماتورگونه.
در ( گزارش لیر )، تجربه ی بازیگران به تنهایی تضمین کننده ی کیفیت نیست؛ اینجا جایِ خالیِ نگاهِ هدایت گرِ کارگردان به وضوح احساس می شود.
نورپردازی نیز صرفأ وظیفه ی روشن کردنِ صحنه را انجام می دهد. نه فضایی می سازد، نه بر موقعیتهای دراماتیک تأکید می کند و نه به روایت چیزی اضافه می کند. تنها نوری می آید تا دیده شدن را ممکن کند!
اختلالهای صوتی و قطع شدنِ گاه به گاهِ صدای میکروفن ها نیز به مشکلاتِ فنیِ اجرا اضافه می شود؛ اتفاقی که ارتباطِ مخاطب با دیالوگ ها را مختل می کند.
در مقابل، طراحیِ لباس از معدود بخشهای قابل دفاعِ نمایش است. انتخابِ رنگها و ترکیبِ پوششِ شخصیتها از منطق و انسجامی برخوردار است که در بسیاری از اجزای دیگرِ اجرا غایب است.
مسئله ی این نمایش، جسارت در انتخابِ فرم نیست؛ ناتوانی در مهارِ همان جسارت است. مواجهه ی نوآورانه با متنِ شکسپیر، با چیدمانِ نامتعارفِ عقیم، تصاویرِ بی ثمر و میزانسن های بی کارکرد به دست نمی آید. فرمِ متفاوت، زمانی با ارزش است که از دلِ اندیشه ی اثر بیرون آمده باشد.
در ( گزارشِ لیر )، نوآوری به آرایشِ بی ثمرِ صحنه بدل شده است و تجربه گرایی، نقابی برای پنهان کردنِ ضعفهای اجرایی.
در اینجا کارگردان ایده ای در اختیار داشته که ظرفیتِ تبدیل شدن به اثری قابلِ اعتنا و چندلایه را داشته است، اما در پرداختِ اجرایی، نتوانسته آن را به سرانجامی درخور برساند. نمایش در تمامِ طولِ اجرا به دنبالِ انسجام می گردد، ولى هر بار از کنارِ آن عبور می کند! آنچه باقی می ماند، نه یک تجربه ی موفق، بلکه بذری است که هرگز مجالِ روییدن نیافته است…