۰۱ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۷:۲۲
روی صندلی خشکم زده بود
همان ماجرای همیشگی در مغز من
زخمی که کودک، از سر ناآگاهی، آن را عشق مینامد. توی این اجرا جابهجایی مفهوم عشق و آسیب، مهمترین و دردناکترین محور اجراست.
یک چیزی این ایده رو از سطح یک مفهوم به یک تجربهی زیسته تبدیل میکنه نمیدونم چی و این یک هنز واقعی در کارگردانیست.
شاخ بی سر اجرایی که نه نمایش احساس است و نه اغراق در رنج . بلکه تبدیل شدنِ واقعی تدریجی است. مهشید خدادی از جایی به بعد دیگر بازی نمیکند فقط اجازه میدهد قصه از درونش عبور کند و به تماشاگر منتقل شود. تجربه عجیبی بود. آقای فرزین محدث شما با من کاری کردین که سالها یه تراپیست نتونست.