۰۲ آبان ساعت ۱۷:۴۳
واقعا اجرای جالبی دیدم از لحاظ فضا سازی، واقعا زحمتِ کشیده شده کاملا تاثیرش رومیگذاره. البته بخش هایی از کار که میخواست هدفمند به مخاطب حس تنش بده رو میشد با تناژ صدای پایین تری هم اجرا کرد اما در حال حاضر هم چیزی نیست که برای من آزار دهنده باشه . برای من اجرایی در حال حاضر کارایی داره، که سوال عمیق تو ذهن مخاطب مطرح کنه ، مثلا سوالی مثل اینکه ما واقعا از گرسنگی خستهایم یا از زندگیای که دیگه خیلی وقته هیچ مزهای برامون نداره؟ درکل خسته نباشید میگم به کل اعضای گروه ، امیدوارم اجراهای بیشتری ازتون ببینیم
۰۱ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۷:۲۲
روی صندلی خشکم زده بود
همان ماجرای همیشگی در مغز من
زخمی که کودک، از سر ناآگاهی، آن را عشق مینامد. توی این اجرا جابهجایی مفهوم عشق و آسیب، مهمترین و دردناکترین محور اجراست.
یک چیزی این ایده رو از سطح یک مفهوم به یک تجربهی زیسته تبدیل میکنه نمیدونم چی و این یک هنز واقعی در کارگردانیست.
شاخ بی سر اجرایی که نه نمایش احساس است و نه اغراق در رنج . بلکه تبدیل شدنِ واقعی تدریجی است. مهشید خدادی از جایی به بعد دیگر بازی نمیکند فقط اجازه میدهد قصه از درونش عبور کند و به تماشاگر منتقل شود. تجربه عجیبی بود. آقای فرزین محدث شما با من کاری کردین که سالها یه تراپیست نتونست.
۱۰ خرداد ۱۴۰۴ ساعت ۰۰:۱۹
برای این نمایش حال خوب کن ممنونیم
“قضیهی تُفنگ چخوف” با ریتمی دقیق و دلچسب اجرا شد، طوری که حتی یک لحظه هم حس خستگی به تماشاگر دست نمیداد.
روایت روان و بدون ادا، بدون تلاش زورکی برای دراماتیک کردن فضا یا خنداندن مخاطب. من برای پایان کار اصلا توقع نداشتم احساساتم درگیر شه ولی شد . که البته من آدم افسرده ای هستم ولی
شما واقعا میدونید آخرین باری که نور میوفته رومون کیه؟
خسته نباشید ، همه عوامل مخصوصا بازیگر راوی
که با شناخت درست از طنز ، من رو حقیقتا به وجد آورد .
۲۲ آبان ۱۴۰۳ ساعت ۱۲:۱۹
دورهمی چارلی یه واقعیت از امروز جامعه بود برام
خیلی صداها رو نمیشنویم و مشغول خور و خواب و خشم و شهوتیم
فارق از نوع، سبک یا ژانر ، لحظاتی خنده واقعی به لب تماشاچی مینشست و توی این دوره و برش زمانی مهمترین نیاز جامعه و مخاطب هستش،
بعضی بازیگر ها در بیان کمی سخت تر از بقیه شنیده میشدند که در کل به روایت آسیبی نمیرسوند . جزویاز مهمان های این دورهمی بودن حس جالبی بود که به این کل تجربه اش نکرده بودم.
خسته نباشید به گروه.
۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۱۴:۳۹
خسته نباشید به همه عوامل کار ، بسیار کار تمیز و تمرین شده ، و بازی های حساب شده و بدون قطع حس . بهتره روی صدا سازی یک یا دو کاراکتر تجدید نظر بشه ، اما مهم اینه که چیزی جز خط قصه مزاحم تماشاچی نباشه که نبود ، اجرایی هستش که دیدنش پیشنهاد میشه.
۰۹ اسفند ۱۴۰۲ ساعت ۱۷:۴۹
چه میشه گفت نمایش معلق تو فضا و زمان نگهت میداره این نمایش رو تو هر دسته ای دسته بندی کنی ، هر کاریش کنی ، تهش به دل میشینه….
۱۵ مهر ۱۴۰۲ ساعت ۱۳:۴۷
از لحظه شروع نمایش تا لحظه شکستن دیوار چهارم و ارتباط یکی از بازیگران نمایش با مخاطب، شاید لحظاتی سر در گمی و گیجی بازیگر ها یا اقتادن ریتم احساس کنیم. اما به همه ی این افکار با منطق و دلیل نمایشنامه در آخر نمایش پاسخ داده میشه. ما همه از تکرار خسته ایم، از رسم و رسوم ها ، از انتظار خسته ایم از سبک های کهنه بیزاریم. جدا از متن و اجرای فوق العاده بازیگر ها ، ما تشنه ی سبک های جسورانه در تئاتریم. که چه در احساسات بازیگر ، چه در موضوع نمایشنامه و نوع اقتباس و چه در کارگردانی ، این کار به معنای واقعی یک کار جدید و برای زمانه ی خودشه.
-بهتره که اگه دلیلی خاص و عمدی در کار نیست، در قسمت هایی از اواسط نمایش با کم کردن صدای موسیقی ، به همراه موندن مخاطب با دیالوگ ها کمک بیشتری بشه.
«ضمنا عزیزان روشنفکری که این نمایش رو صرفا پر از غم میبینند و نگاهشون به کسانی که با صدای بلند میخندند این هستش که اونها درک کمتری از نمایش دارند، پیشنهاد میدم برای درمان افسردگی به پزشک مراجعه کنند، چون قسمت های مشخص کمدی و شوخی های خاص از طرف کارگردان «دقیقا در خدمت نمایشنامه» طراحی شده برای آوردن لبخند روی لب مخاطب که این موضوع تاثیر مستقیم روی حال و هوای مردم در زمان خروج از سالن داره. به نظر من بهتره گارد هامون رو باز کنیم ، قبل از هر چیز با خودمون آشتی باشیم و با احساسات شناور و آزاد هر کاری رو ببینیم. من اتفاقا این حس گریه ی ادغام شده با خنده برام ارزشمند ترین احساس بود موقع دیدن اجرا.
با صدای بلند هم خندیدم چون پول دادم اومدم و کسی نمیتونه این حق رو از من بگیره .
خسته نباشید به کل گروه، با عشق و احترام به همه ✨