۰۱ آبان ساعت ۱۳:۲۰
سلام همسفر من،
این سفر یکی از بهترین تجربه های زندگیم بود، منی که توی روزمرگیم غرق شدم و همه آرزوهامو به فراموشی سپردم رو بیدار کردی. اونجا که بهم گفتی پیرتر از من نیستی برام خیلی تکان دهنده بود، زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که به بعداها بسپرم تجربه کردن رو و ارزششو داره که دست از چیزی که میخوام نکشم. وقتی به ساعت ۱۳ رسیدم میام همینجا و بهت میگم. ببخشید اگه روحتو دزدیدم و زخمی کردم. مررسی ازت فکر میکنم هیچ چیز توی این دنیا اتفاقی نیست و همین منو متعهد میکنه به قولم وفادار باشم.
۱۱ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۲۱
می دونستم خوبه،ولی از خوب هم خوبتر بود
و تو انقدر خوب بودی که مثل ی روانشناس،ی تراپیست تمام طرح واره ها،تروما ها من و لایه لایه باز کردی و بهشون رسیدی،و اونجا که اشکم سرازیر شد با خود واقعیم از طریق تو روبرو شدم.تو عالی بودی و انگار من یک ساعت تو جلسه تراپی بودم و راحت حرف زدم و تراپی شدم.ببخش اگر غم هامو لای چرخ دنده هات جا گذاشتم،ببخش اگر نتونستم کمکت کنم از اون اتاق بیای بیرون،ببخش اگر نشد خیلی چیزهارو برات تعریف کنم یا یادت بدم.بله،ما باز هم هم و می بینیم،قول بده سری بعد که من و دیدی،من و یادت باشه.
۲۴ آبان ۱۴۰۴ ساعت ۰۰:۴۵
برای بار دوم مسافر پرواز ۲۵۷ شدم. اینبار با همسفری جدید، ستاره ی این پرواز، ماهک خدادادی عزیز.
بعد از تجربه ی اول، فکر میکردم که تجربه ی دوباره این پرواز قرار نیست چیز جدیدی برام داشته باشه چون داستان رو میدونم و یک بار بخش های تاریک وجودم جاشون رو به حس های خوب دادن و تمام، ولی امشب همسفر درخشانم (اسمش رو کذاشتم نُوا) کاری کرد که باز حالم عالی بشه. ماهک تو چیز هایی رو بهم یاداوری کردی که شاید فراموش کرده بودم و جاشون توی زندگیم خیلی خالی بود… ممنون🥹
ممنونم از همه کسایی که واسه این پرواز زحمت کشیدن، دمتون گرم🫡✈️
۱۶ آبان ۱۴۰۴ ساعت ۱۴:۰۲
چند روز بعد از اجرا دارم مینویسم، صبر کردم تا شاید جملات بهتری پیدا کنم…
حسین فردوسی، چه کردی با تماشاچی ها؟
در نمایشی شرکت کردیم که هنر با کمال زیبایی، ولی تیزی خنجر گفتار، از لایه های عمیق و تیره وجودمان، احساسات تاریک را خارج کرد و تلفیق این حواس با هنر، چیزی جز حس خوب و حال خوش را برای تماشاچی همراه نداشت.
همسفر من در این پرواز، نازنین مالی، به بهترین شکل ممکن این کار رو کرد و خاطراتی رو به یاد من آورد که شاید به یادآوری و دونستن نتیجه ی این خاطرات به شدت نیاز داشتم. شاید مهم ترین نیاز همه ما در این زندگی، پاک کردن خط ها و یا پریدن از روشون باشه، و البته جلوگیری از ساختن خط های جدید برای خودمون.
فکر میکنم یادگاری ای که از این نمایش و از خانم مالی عزیز گرفتم، در ادامه زندگی یادآور چیزهایی باشه که هرجایی نمیگن و اصلا شاید بهش اهمیت نمیدن.
در نهایت، این پرفورمنس، عجیب چیزیه😎