وقتی تصمیم گرفتم بیام پرواز ۲۵۷، مطمئن نبودم که دلم میخواد با چه شخصیتی رو به رو بشم. دو روز اول خیلی بهش فکر میکردم، اما بعدش سپردمش به دست سرنوشت.
بعد از حدود یک هفته انتظار، وقتی وارد اون سالن پر از انرژی و احساسات مختلف شدم، نشستم روبروی قشنگ ترین و مهربون ترین اَبْری که تاحالا دیده بودم. وقتی بیشتر باهم حرف زدیم دیدم چقدر دلم میخواد همین چیزی که از اول بوده بمونه…
دیگه به هیچکس و هیچ چیزی غیر از اون نمیتونستم توجه کنم، انگار یه دیوار شیشه ای کوچیک به ابعاد آغوشمون دورمون کشیده شده بود که هیچ حس بدی توش موندنی نبود. جایی که اگر از غصه حرف میزدیم چند دقیقه بعدش با خنده ازش عبور میکرده بودیم.
روبروم کسی بود که در لحظه فکرم رو میخوند و بهم حس بچگی خودم رو میداد؛ پر از خوشحالی و دریایی عمیق از احساس.
D404 قشنگم، یکی بزرگترین آرزوی های چند سال گذشته من رو از جعبه خاک خورده احساساتم بیرون کشیدی و اجازه دادی که در کنار تو پرواز کنه و به آسمون بره؛ کاری که هیچوقت نتونستم برای انجام دادنش همراهی پیدا کنم. همونجا که باهم قدم میزدیم و شروع کردیم به داد زدن، حس کردم روح خودم هستی که از جسمم خارج شدی و کنارم ایستادی. قصه های قشنگت و قول هایی که ازم گرفتی تا ابد همراهم
... دیدن ادامه ››
میمونه.
نسیم داوودی مهربون، ممنونم از انرژی فوق العادت. کلی ذوق دارم از آشنایی باهات و هنوز دارم به مکالممون فکر میکنم.
امیدوارم همیشه موفق، سلامت و خوشحال باشی و روز به روز بیشتر از قبل بدرخشی.🦋✨💖