۲۲ مرداد ساعت ۲۳:۲۷
«فقط خدا» برای من فقط یک نمایش نبود؛ یک تلنگر بود. قصهی مردی که تمام عمر برای دیدهشدن جنگید، مدال گرفت و در نهایت فهمید سنگینیِ این موفقیتها او را از خودش و عزیزانش دور کرده، خیلی برایم تأملبرانگیز بود.
بیشتر از همه این را دوست داشتم که زندگیاش ناگهان بهتر نشد؛ نگاهش به زندگی تغییر کرد.
شاید نباید تمام ارزشمان را به دیدهشدن و تأیید آدمها گره بزنیم؛ مهمتر این است که خدا ما را بخواهد.
یک چیز دیگر که بعد از دیدن نمایش مدام به آن فکر کردم: چقدر جای چنین تئاترهایی در آموزشوپرورش خالی است. چه ابزار زیبایی میتواند باشد برای اینکه مفاهیم معنوی و انسانی را به بچهها آموزش بدهیم؛ نه با نصیحت و اجبار، بلکه با قصه، احساس، تصویر و تجربه. شاید یک نمایش بتواند مفهومی را در ذهن و قلب یک نوجوان بنشاند که دهها ساعت حرف زدن نتواند.
واقعاً لذت بردم و ممنونم که بعد از تمام شدن نمایش، هنوز ذهنم درگیرش بود.