در این یادداشت نمیخواهم نقدهای روانشناختی بر نمایش خونبس بنویسم، چرا که از نظر من در خونبس جریان اجتماعیتری درحال رقم خوردن است. تماشای این اجرا بیشتر از هرچیزی برای من پرسشهای زیادی به همراه آورد.
این که انسان برای پدیدهای نام نگذارد به این معنیست که آن پدیده وجود ندارد؟ آیا فقط زمانی که چیزها به کلمه تبدیل میشوند ارزش پرداختن دارند؟ چه میشود اگر هویت ما را از ما بستانند؟
آیا ناامیدی واگیر دارد؟
آیا واقعا ترسناکترین ویژگی انسان این است که عادت میکند؟
عادت به ندیدن و نشنیدن؟ عادت به فقط بودن و تاب آوردن؟ عادت به اعتراض نکردن و فکرنکردن؟
چه باید بشود که حافظهات همراه تو باشد؟ از کار نیفتد؟ منجمد نشود؟ چه چیزی انسان را زنده نگهمیدارد؟ چه چیزی احساسات انسانی را زنده نگهمیدارد؟
درد؟ ضربه؟ آسیب؟ ترس؟ عشق؟
جدا از نمایشنامه، بازیها، کارگردانی، دکور و نورپردازی که بسیار خیرهکننده بودند، چیزی درونم تکان خورد که
... دیدن ادامه ››
تا چند روز اول بعد از تماشا به آن آگاه نبودم. این اجرا جوری بر ناخودآگاه من تاثیر گذاشت که در روابط بین فردیام کمکم برایم آشکار شد؛
به شکل پرسشگریها، تحلیل و نوع نگاهم. و فکرمیکنم این همان چیزی است که باید آن را مغتنم شمرد. چرا که بسیاری از نمایشها و کتابها و فیلمها و آثاری که ما در زندگی میبینیم و میخوانیم برایمان قابل یادآوری هستند؟ احتمالا خیر… اما تعداد اندکی از آنها در حافظهی ما ثبت میشوند و ثبت آنها فقط از طریق به یادآوری متن و بازی و رنگ نیست، بلکه از جنس تاثیر و تغییر است.
در خونبس میتوان تکهتکههایی از درون خود را مشاهده کرد که شاید گم شده بودند یا زیر بار اتفاقات تلخ و ناگوار مدفون.
گاهی برای فهم یک رویداد نمیتوان از کلام استفاده کرد، حداقل برای من ممکن نیست. صرفا میتوانم بگویم حضورتان در این نمایش و تماشایش تجربهای کم نظیر برایتان خواهد شد.
فاطمه نوروزی./نورا