در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال تهران | رضا صفوی نیا درباره نمایش منظومه‌ی زندانی در دانمارک: به نظر من : «منظومه زندانی در دانمارک» از آن اجراهایی‌ست که در آن فر
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 23:58:15
۱۳ دی ۱۴۰۴ ساعت ۰۱:۰۶
به نظر من :
«منظومه زندانی در دانمارک» از آن اجراهایی‌ست که در آن فرم، پیش از معنا وارد بدن تماشاگر می‌شود. میزانسنِ مرکزیِ «قبرِ ایستاده» (با کارکردی شبیه قاب/محفظه‌ی بازی) از همان ابتدا یک قرارداد فضایی می‌سازد: بازیگر در محدوده‌ای محصور بازی می‌کند و تماشاگر، به‌جای همدلی کلاسیک، در موقعیت تماشا-شاهد قرار می‌گیرد؛ شاهدی که آرام‌آرام می‌فهمد این نمایش، فقط روایتِ زندان نیست—خودِ زندان را اجرا می‌کند.
تقسیم اجرا به دوازده بخش، به‌جای ساختار خطی، یک ریتم اپیزودیکِ فشار می‌سازد: هر بخش مثل یک ایستگاهِ عاطفه وبدن و زبان عمل می‌کند و مضمون‌هایی روانکاوانه مثل فرسودگی، فقدان ، خفقان ، نظارت ، دزدی ، خیانت ، تکرار ابزوردی و خشونت را نه با قصه، بلکه با انباشتِ تدریجیِ ضربه بازی بدن در قبر و بازی کلمات بیان و تولید می‌کند؛ ضربه‌هایی که گاهی دقیقاً همان‌جایی می‌نشینند که تماشاگر فکر می‌کرد "فقط دارد می‌فهمد" اما ناگهان می‌فهمد دارد تحمل می‌کند و نمیفهمد و مثل زندگی خودش فقط بی معنا ادامه میدهد و فهمی نسبت به جهان پیرامون خودش برای خودش قائل نیست
بزرگ‌ترین سرمایه‌ی اجرا، متن و اجرای متن است: مونولوگ‌هایی با معماری زبانی پیچیده، که روی تکرارهای هدفمند، جابه‌جایی لحن، و موسیقی جمله بنا شده‌اند. این حجم از گفتار، اگر صرفاً ادبی باقی می‌ماند می‌توانست خسته‌کننده شود؛ اما آقای مساوات با کنترل دقیق صدا، تمپو، سکوت، و تغییر حالت‌های آوایی، مونولوگ را از «خوانش» به کنش اجرایی تبدیل می‌کند تا جایی که به گونه ای بیان میکند و پرسشگر است که میتوان به این معنی ... دیدن ادامه ›› رسید :
«تنِ من صحنه‌ی من است… یا صحنه‌ی من تنِ من است.»
و اینجا نمایش به معنای دقیق کلمه، در پوست اجراگر اتفاق می‌افتد: زبان، مثل یک میلِ بی‌قرار، هم می‌کشد جلو، هم پس می‌زند؛ هم اغوا می‌کند، هم تنبیه و بدن گویی درحال اجراء مراسم رقص مردگان به فرم بوتویی است
بدن به‌عنوان صحنه/میدانِ رنج و دگرگونی . بدن کار با تاریکی، سکون، فشار، و زمانِ کش‌دار . بدن حسِ آیینی/مرگی (قبر، دفن، بازگشت) . مواجهه‌ی تماشاگر با “بدنِ در حال تحمل” نه صرفاً “شخصیت و شاید منظومه ای از بدن های مساوات باشد .
در بخش «بازیگر مصنوعی»، قطع موقعیت و ورود مستقیم بازیگر به جلوی مخاطب، همراه با نور شدید رو به سالن، یک لحظه‌ی کلیدیِ فاصله‌گذاری می‌سازد: تماشاگر از امنیت تاریکی بیرون کشیده می‌شود و خودِ «دیدن» به موضوع تبدیل می‌گردد ؛ فاصله گذاری دیدنی که این‌بار مثل نمایش های معمولی نیست و فرم از وجود بازیگر به شکل های مختلف بداهه بیرون می آید ؛ دیدنی مثل چراغِ بازجویی‌ست. اضافه شدن تصویر زنده‌ی دوربین از بالا نیز، لایه‌ی دیگری از نظارت/ثبت ( قسمت سیاسی)را وارد می‌کند و بدنِ بازیگر را به سند تبدیل می‌سازد: گویی اجرا همزمان دارد خودش را “اجرا” می‌کند و خودش را “محکوم” می‌کند خودش قاضی است خودش وکیل است خودش متهم است خودش مصنوعی است و خودش بیهوده و سوال را برای تماشاگر بوجود می آورد .
پایان‌بندیِ دفن شدن تدریجی با شن و خاک، از نظر میزانسن و زمان‌بندی، یک تصمیم قاطع است: اجرا به‌جای استعاره، به سمت عملِ واقعیِ فشار و محاصره می‌رود و همین انتخاب، اثر را تا لحظه‌ی آخر در سطح بدن نگه می‌دارد، نه صرفاً در سطح معنا؛ تماشاگر هم دقیقاً در همان نسبتِ تاریکِ سادیسم/مازوخیسم گیر می‌افتد: نه می‌تواند نگاه نکند، نه می‌تواند کاری بکند—فقط می‌ماند، و این ماندن بخشی از اجرا می‌شود و مساوات نشان میدهد نفهمی و بی دغدغه بودن انسان نسبت به پیرامونش چگونه فقط به دیدن و نفهمیدم معنی زندگی خودش ختم میشود و روزی که همه تماشاگران تجربه خواهند کرد مردن و دفن شدن را نشان میدهد و تمام و تماشاگران دست میزنند
در مجموع، این اجرا تئاتری‌ست که به جای روایت، سازه می‌سازد: سازه‌ای از فضا، نور، تصویر و زبان و بدن ؛ و در مرکز این سازه، هنرمندی ایستاده که همزمان طراح/ نویسنده/کارگردان/بازیگر است و با ریسک بالا، مسئولیت کامل اثر را به دوش می‌کشد. «منظومه زندانی در دانمارک» نه با قصه، بلکه با دقت تکنیکی و جسارت اجرایی‌اش ماندگار می‌شود و دقیقاً همین‌جاست که باید از هنر محمد مساوات قدردانی کرد: هنرمندی که زبان را نه ابزار بیان، بلکه به ماده‌ی صحنه تبدیل میکند و تن را به جایی تبدیل می‌کند که تئاتر در آن، هم اغواست و هم حیثیت و هم شعبده بازی و هم مجازات و هم تحمل درد انسانی و هم هنر 👁️