۲۶ مهر ۱۴۰۴ ساعت ۱۶:۵۰
خدمت کارگردان محترم و تمام ۲۵۷ روح حاضر در نمایش «سقوط پرواز ۲۵۷» بلااخص اون؛ D-606
ما یک گروه ۱۳ نفره بودیم که دیشب برای دیدن یک تئاتر آمدیم، اما حس میکنیم از یک اردوی فشردهی کشف خود و رواندرمانی گروهی برگشتهایم! از همان لحظه ورود که حس میکردیم داریم برای ورود به یک آزمایشگاه روانشناسی پیچیده یا شاید یک فرقه عرفانی مدرن ارزیابی میشویم، فهمیدیم با یک اتفاق عادی طرف نیستیم. گرد هم آوردن این گردان ۲۵۷ نفره از احساسات، خاطرات و دنیاهای موازی، که هر کدام در گوشهای از بلکباکس در حال زندگی، مرگ، یا چرخیدن به دور خود بودند، به خودی خود یک جنون هنرمندانه و قابل ستایش است. شما عملاً یک «شهر» ساخته بودید و ما مسافرانی بودیم که هر کدام به کوچهای پناه بردیم که انگار از قبل برایمان ساخته شده بود. این دیگر تئاتر نبود، یک «انتخاب» بود؛ انتخاب اینکه با کدام بخش از وجود فراموششدهمان روبرو شویم.
و بعد، من ماندم و «اون»؛ دختری که نامش خلاصهی تمام قضاوتها بود و گفتوگو با او، شبیهترین تجربه به یک جلسه رواندرمانی بود که برایش بلیت تئاتر خریده بودم. از دویدنهای ناگهانی و فریاد بخشش «فرزاد» در خلأ گرفته تا زمزمههای آخر پای چشمبند که انگار مرهمی بود بر تمام زخمهایی که خودمان هم خبر نداشتیم، همه چیز یک سفر شخصی بود. این رقص دو نفرهی ما آنقدر عمیق شد که در پایان، بازیگر مقابلم با هیجان گفت که در تمام ۳۰ شب اجرا، امشب تجربه متفاوت داشت و کودک هایمان باهم همبازی شدند و من شاید گرداننده شده بودم 😊 شاید این هم بخشی از نوازش و مراقبت بود. حالا من ماندهام با این سوال که آیا باید برای کارگردان فاکتور «خدمات همیاری در اجرا» بفرستم یا اینکه فردا شب هم برای شیفت بعدیام در بلکباکس حاضر شوم؟! این حس در تمام دوستانم جاری بود؛ از دوستی که بازیگرش را به گریه انداخت تا دیگری که به جای سیگار، یک کاردستی برای آرامش هدیه گرفت. آن تونل تشویق پایانی هم چیزی شبیه رد شدن از خط پایان یک ماراتن دوی با مانع روحی بود. شما یک تئاتر نساختهاید؛ شما یک کارخانه تولید کاتارسیس و یک مرکز بازپروری عاطفی راهاندازی کردهاید. دمتان گرم و خسته نباشید.