نمایش در بستری از پرسش از «من» و «کیستی» شکل میگیرد و همواره در تعارض میان تجددگرایی و آرمانگرایی قرار دارد. این تعارض، خود را در جدال تخیل و واقعیت و کشاکش میان ذهن و رویا نشان میدهد.
در مرکز درام، تعلیق و کشمکش جریان دارند و نمایش مرا به یاد سخن قدیس آگوستین میاندازد:
«ما سه حال داریم:
حالِ گذشته، که همان یادآوری (حافظه) است؛
حالِ حال، که همان دیدن و تجربهی مستقیم است؛
و حالِ آینده، که همان انتظار
... دیدن ادامه ››
و امید است.»
این تأکید، بخش مهمی از تجربهی نمایش را شکل میدهد.
تکرار، کلیدواژهها و کدهایی که در زندگی روزمره با آن مواجهایم، در نمایش بهکار رفتهاند تا آینههای گوناگونی از خود و خود را پیش چشم مخاطب قرار دهند. این تکرار و تعلیق، مخاطب را با تداوم و استمرار تجربهی زندگی روبهرو میکند، اما پس از مدتی ممکن است به کمرمقی و خستگی ذهنی بینجامد.
در پس همهی این عناصر، مرگ و خونریزی حضور استعاری دارند؛ استعارهای از جامعهی امروز، جامعهای که در کشمکشهای درونی و بیرونی، میان امید و ناامیدی، دستوپا میزند.
همچنین طراحی لباس، دکور و نورپردازی نمایش، جای تحسین ویژهای دارد و تجربهی بصری اثر را تقویت میکند.