شروع نمایش با وفاداری به جهان تنسی ویلیامز همراه بود؛ اما چیزی که بیش از همه در ذهنم نشست، حضور آینهگون بازیگران بود. آینهای که شخصیتها در آن، همزاد خود بودند؛ گاه چندپاره، گاه متناقض، گویی فرم در لحظاتی بر محتوا غالب میشد، مثل پازلی از تکههای شیشهی شکسته.
مادر، با آن توجه مضاعف و ترحمی ناگهانی و دوسویه، برای لحظهای شبیه مادری ایرانی در ذهنم مجسم شد؛ صدایی که خشونتی مهرآمیز داشت و اضطرابی که بوی آشنایی میداد. از سوی دیگر، دختر، لطافتی خاص و تراحمبرانگیز در برابر برادر داشت، بیآنکه چیزی از دلشکستگیاش بگوید.
پسر اما انگار از دل فاصلهگذاری بیرشتوار بیرون آمده بود؛ حسپذیریاش کنترلشده، بازیاش تعلیقدار، گویی خودش را بازی میکرد. روحیهی مردانهاش در تضاد با تلخی نمکین خواهر روایتگرش، تضادی دلنشین
... دیدن ادامه ››
میساخت.
و شخصیت دیگر جیم کمی مرموز بود. در صحنههایی با شمع و سایه، وهم و خیال، تاریکی را در خود میپیچید و روایت را به سمتی تأملبرانگیز میبرد.
تماشای این نمایش، تنها دیدن نبود؛ غرق شدنی بود در اجرایی که با صداقت بازیگران، مرز میان صحنه و واقعیت را برای لحظاتی در ذهنم فرو ریخت. اجرایی که از تئاتر تنها تقلید نمیکرد، بلکه زندگی را در چارچوبی شیشهای و ترد، پیش چشم میآورد.