در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال تهران | محمد لهاک: استرس با توجه به میزان چالشی که پیش رو داریم تغییر می کند. وقتی‌ که
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 16:47:49
۲۸ فروردین ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۰۹
استرس با توجه به میزان چالشی که پیش رو داریم تغییر می کند.

وقتی‌ که چالش ما کوچک باشد، خسته می‌شویم. در حالی‌ که وقتی چالش افزایش می‌یابد، باعث زیاد شدن علاقه، توجه و انگیزش فرد می‌شود و در مطلوب‌ترین حد خود، باعث حداکثر کارایی شناختی می‌شود. امّا اگر استرس همین‌طور افزایش یابد و از نقطه مطلوب که باعث می‌شود بهترین عملکرد خود را داشته باشیم فراتر برود، به‌ تدریج، احساس ترس می‌کنیم. از این مرحله، یعنی شروع سرازیری به سمت هراس، هرچه استرس بیشتر شود به همان میزان، کارایی فکری و عملکردی‌مان کاهش می‌یابد.

به جلسه امتحان فکر کنید. بعد از آن که برای مدتی طولانی و به‌ گونه‌ای مفتضحانه برگه امتحانی را دست‌به‌دست می‌کنیم، ترس بر وجودمان حاکم می‌شود. از این مرحله به بعد، نگرانی و اضطرابِ رو به افزایش ما موجب کاهش کارایی شناختی می‌گردد. تلاش و تقلاهایمان باعث تحلیل توانایی‌های ما می‌شود و در نهایت، مسیر خاکستری مغز مسدود شده و مغز به مسیر سفید روی می‌آورد.

گاهی فکر می‌کنیم حتی اگر استرس نداشته باشیم، باز هم جواب این سؤال یا مسئله را نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بهترین خودمان باشیم. برای همین بهتر ... دیدن ادامه ›› است پیش‌ از این فکر بدانید که غده هیپوکامپ یا مرکز یادگیری ما در مغز میانی قرار گرفته است. مرکز یادگیری به ما اجازه می‌دهد که اطلاعات حافظه کوتاه‌مدت را به حافظه درازمدت انتقال بدهیم و آن‌ها را در آنجا ذخیره کنیم. این عمل عصبی مهم‌ترین نکته در فرایند یادگیری است. به‌ محض اینکه ذهنمان این اطلاعات جدید را با آنچه از قبل می‌دانستیم مرتبط کند، می‌توانیم این درک و شناخت جدید را هفته‌ها یا سال‌ها بعد به یاد بیاوریم.

هیپوکامپ در مواجهه با هیجانات منفی آسیب‌پذیر است، وقتی‌که فرد برای مدتی طولانی تحت استرس قرار دارد، کورتیزول به نورون‌های هیپوکامپ حمله و از بازسازی یا افزایش آن‌ها جلوگیری می‌کند؛ به‌ این‌ ترتیب، استرس باعث می‌شود یادگیری به میزان زیادی کاهش پیدا کند. کشتار واقعی سلول‌های هیپوکامپ زمانی رخ می‌دهد که مثلاً بر اثر افسردگی شدید یا بروز مصیبتی بزرگ، ترشح کورتیزول به شدت افزایش می‌یابد.

کورتیزول در همان حال که به هیپوکامپ صدمه می‌زند، آمیگدال یا مرکز عواطف ما را تحریک می‌کند. بدین‌ ترتیب، در حالی‌ که توانایی یادگیری ما در بدترین نقطه قرار دارد، توجه ما بر هیجاناتی که احساسشان می‌کنیم افزایش می‌یابد. به همین خاطر، آنچه باعث ناراحتی‌مان شده است در ذهن خویش بزرگ و بزرگ‌تر می‌کنیم.

به‌ طور کلی، ما برای رسیدن به حداکثر کارایی، نیاز به کمی استرس و چالش داریم. امّا باید میزان این استرس را طوری کنترل کنیم که باعث بیشتر شدن انگیزه و کارایی ما شود. زیرا در حال حاضر می‌دانیم اگر استرس از یک میزان مشخص بالاتر برود نه‌ تنها باعث بهبود عملکرد نمی‌شود، بلکه یادگیری ما را مختل کرده و موجب می‌شود احساس کنیم بی‌فایده هستیم.

دوستی، کلیشه‌های ذهنی را اصلاح می‌کند

دنیا به دو گروه تقسیم شده است. بچه‌های نور و بچه‌های تاریکی؛ برگزیدگان و نفرین‌شدگان. شاید فکر کنید این جمله اصلاً با تفکرات شما مطابقت ندارد؛ امّا حتماً اگر دقیق‌تر نگاه کنید، گرایش قومی، فرهنگی و اعتقادی را می‌بینید که از آن‌ها متنفر هستید. ارتباط شما با این افراد، فاقد هر حس همدلی و سازگاری و توافق است. آن‌ها احمق و بدجنس هستند و ما شرافت و انسانیت داریم. آن‌ها باید شکست بخورند و ما باید پیروز شویم.

این در حالی است که مغز انسان نشان می‌دهد که همه ما از یک قبیله هستیم؛ امّا به دلیل تفاوت‌های جزئی، شباهت‌های بسیار زیادی که با هم داریم را نادیده می‌گیریم و با کوچک‌ترین شکافی با هم دشمنی می‌کنیم. در این جنگ درونی فقط به دنبال اطلاعاتی می‌گردیم که تعصب ما را تأیید می‌کند و حقایق دیگر را نمی‌بینیم.

ذهن ما با هر نگرانی، هر خبر رسانه‌ای و تبلیغاتی، هر حس رنجیدگی از بی‌احترامی، مدرکی بر علیه دیگران در حافظه خود ثبت می‌کند. این مدارک باعث می‌شوند خشمگین شویم و همین خشم باعث پیش‌داوری و جنگ می‌شود. هیجانات قدرتمند، راه تفکر منطقی را در مغز می‌بندند و نمی‌گذارند ما این سؤال به‌ شدت مهم را از خودمان بپرسیم: آیا او واقعاً همه این صفت‌های بد را دارد؟

همدلی بهترین راه حل برای کمتر کردن تنش بین افراد متعصب است.

پیوندهای عاطفی مثل دوستی و روابط عاشقانه بین افرادِ دو گروهِ دشمن باعث می‌شود این دو بیشتر از قبل همدیگر را بپذیرند، به‌ سوی هم گرایش پیدا کنند و کلیشه‌های ذهنی و پیش‌داوری درباره هم را تا حد زیادی کنار بگذارند.

برای مثال، مردم آلمان شرقی خیلی بیشتر از آلمان غربی متعصب هستند. آن‌ها نسبت به همه گروه‌ها از لهستان گرفته تا ترک‌ها پیش‌داوری دارند. به نظر شما علت این تفاوت در افرادی که اتفاقاً نژاد یکسانی دارند چیست؟

تاریخ نشان می‌دهد که اعمال خشونت علیه اقلیت‌ها در آلمان شرقی بسیار بیشتر از آلمان غربی بوده است. همچنین، این افراد هیچ ارتباطی با گروه‌هایی که به شدت از آن‌ها متنفر بودند نداشته‌اند. در آلمان شرقی، حتی در زمان حکومت کمونیستی سابق، گروه‌های کوبایی یا آفریقایی کاملاً جدا از شهروندان آلمان زندگی می‌کردند. امّا در آلمان غربی، سال هاست که میان آلمان‌ها و گروه‌های دیگر ارتباط دوستانه‌ای برقرار است.

امّا این بحرانی‌ترین حالت ماجراست. ابزارهای شناختی نشان داده حتی کسانی که معمولاً هیچ جهت‌گیری خاصی ندارند در لایه‌های پنهان ذهنشان نسبت به برخی چیزها به شکل غیرمنطقی متعصب هستند. برای مثال، اگر از کسی بخواهیم یک فیزیک‌دان را در ذهنش تجسم کند، آن فیزیک‌دان احتمالاً تصویر یک مرد است. پس او اعتقاد دارد مردان در علم بهتر از زنان هستند! حتی اگر از این تعصب ذهنی آگاه نباشد.

خوشبختانه تفکرات کلیشه‌ای، پیش‌داوری‌های ذهنی و رفتاری ما کاملاً قابل تغییر هستند و ممکن است با قرار گرفتن در یک محیط جدید، تغییر نگرش یا برقراری ارتباط با افراد جدید بتوانیم با آگاهی از کلیشه‌ها و احساسات بی‌منطق، مسیر سفید را تغییر بدهیم.

حالا ممکن است بپرسیم من چرا باید حس خشونت و تعصبم را کم کنم؟ با توجه‌ به آنچه که از ساختار مغز و بدن انسان دریافتیم، نگه‌داشتن حس نفرت و کینه، تنها به روان ما آسیب نمی‌زند؛ بلکه جسم ما را هم بیمار می‌کند. هر زمان که به گروه یا شخصی که از او نفرت داریم فکر می‌کنیم؛ بدنمان پر از هورمون‌های استرس می‌شود. فشار خونمان بالا می‌رود و سیستم ایمنی ما ضعیف می‌شود؛ اثراتی که گاهی متوجه آن‌ها می‌شویم و گاهی شاید حسشان نکنیم. هرچه‌قدر تعداد این حالت‌ها در ما بیشتر شود صدمات جسمی و روانی ما عمیق‌تر خواهد شد. در حالی‌ که در بخشش، نوعی پادزهر وجود دارد. وقتی کسی که از او نفرت داریم را می‌بخشیم، انگار از سلامتی خودمان محافظت می‌کنیم.

سخن پایانی

عواطف و احساسات از طریق اطرافیانمان به ما منتقل شده و در عملکردِ روحی و جسمی ما تأثیر گذارند. احساساتی که می‌توانند سطح استرس و فشارخون ما را بالا برده و باعث مرگمان شوند، گاهی نیز می‌توانند ضامن سلامتی ما باشند و مانند یک داروی آرام‌بخش عمل کنند. یک ازدواج موفق، یک دوستی پایدار و سلامتی یک زندگی به احساساتی بستگی دارد که ما از دیگران می‌گیریم و به آن‌ها انتقال می‌دهیم. با دانستن اهمیت روابط اجتماعی، شاید هیچ‌چیز مهم‌تر از این نباشد که انسان‌ها را نه مانند یک شیء، بلکه در غالب یک انسان ببینیم و با همدلی با دیگران رفتار کنیم.