در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال تهران | محمد لهاک: ژنتیک چقدر در آینده کودکان تأثیرگذار است؟ آنچه امروز هستید حاصل ت
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 18:43:20
۲۸ فروردین ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۴۱

ژنتیک چقدر در آینده کودکان تأثیرگذار است؟

آنچه امروز هستید حاصل تربیت والدین است یا ژن‌هایی که با آن متولد شدید؟ چنین سؤالی درست مانند این است که بپرسیم طول در مساحت مستطیل تأثیر بیشتری دارد یا عرض؟ما نمی‌توانیم ژن‌ها و محیط اطرافمان را مستقل از هم بدانیم. علم، تمام عوامل را کاملاً در ارتباط با یکدیگر بررسی می‌کند و باور دارد همه آن‌ها در به‌وجودآمدن ما مؤثر است. از نظر زیست‌شناسی غیرممکن است که یک ژن، مستقل از محیط خود عمل کند. ژن‌ها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که با نزدیک‌ترین علامت‌های صادر شده از محیطشان تنظیم شوند. درست همان‌طور که مواد غذایی بعضی ژن‌های ما را تنظیم می‌کنند، تعاملات اجتماعی هم همین کار را می‌کند.

مغز ما در دهه دوم زندگی کامل می‌شود و آخرین عضوی است که به بلوغ می‌رسد. تمام شخصیت‌های مهم زندگی، مثل پدر، مادر، خواهر، برادر، معلم‌ها و دوستان با تمام رویدادهای عاطفی و اجتماعی که در وجودمان ایجاد می‌کنند، عناصری برای رشد مغز ما هستند. مغز، درست مانند گیاهی که با خاک گلدان سازگار می‌شود، ... دیدن ادامه ›› خود را با محیط‌‌ زیست اجتماعی و عاطفی نزدیک‌ترین افرادی که در کنارش هستند هماهنگ می‌کند.

بیایید نگاهی به یک آزمایش عصب‌شناسی در دانشگاه مک گیل بیندازیم:

در این آزمایش، رفتار موش‌ها از لحظه تولد تا 12 ساعت بعد مورد بررسی قرار گرفت. پژوهشگران متوجه شدند هر اندازه که مادر در طی این چند ساعت بیشتر به نوزاد موش خود توجه کند، او را لیس بزند و تیمار کند، به همان اندازه هم ترکیبات شیمیایی برای مقابله با استرس، در مغز نوزادش بیشتر تولید می‌شود. هر اندازه نوازش موش مادر بیشتر باشد، نوزادان باهوش‌تر، مطمئن‌تر و بی‌باک‌تر خواهند بود. موش‌هایی که در نوزادی بیشتر در آغوش مادر بودند بهتر می‌توانستند راه خود را در میان مسیرهای تودرتو پیدا کنند و محیط، کمتر آن‌ها را دچار آشفتگی می‌کرد.

در انسان‌ها نیز همدلی، هماهنگی و نوازش کردن مادر می‌تواند تأثیر عمیقی در ژن‌های کودک تازه‌متولدشده داشته باشد.

رفتار ما با کودکان سطح ژن های آن ها را تنظیم میکند و درازمدت بسیارمهم است.

رفتار والدین می‌تواند به تنظیم عملکرد ژن‌ها کمک کند. هر رفتار و اتفاقی باعث ایجاد یک اتصال در مدارهای مغزی ما می‌شود. وقتی یک مدار عصبی به دلیل رفتار مناسب در مغز ما شکل بگیرد و تکرار شود، خودبه‌خود به جزئی از ساختار مغزمان بدل می‌شود. یک رابطه متقابل خاص، هر اندازه بیشتر در طول دروان کودکی اتفاق بیفتد، عمیق‌تر در مدارهای مغز ثبت می‌شود و همان‌طور که کودک به سنین بزرگسالی پای می‌گذارد، این تجربه جای‌گیرتر می‌شود.

در حقیقت، روابط ما می‌توانند مدارهایی را در مغز تشکیل بدهند. هرچه‌قدر این روابط بیشتر تکرار شوند، این مدارها پایدارتر می‌شوند. به این حالت، داربست عصبی می‌گویند. یعنی مداری که با هر اتصال محکم‌تر شده و مانند یک داربست می‌شود. برای همین است که تغییر عادت‌ها برای ما اغلب سخت است. در نتیجه، شاید تربیت نتواند تمام ژن‌ها را تغییر بدهد یا همه تیک‌های عصبی را اصلاح کند، با این‌ حال، آنچه را کودکان در زندگی روزمره تجربه می‌کنند مدارهای عصبی مغزشان شکل می‌دهد.

میزان شادی و لذتی که یک کودک دریافت می‌کند، به طور مستقیم روی مدارهای شادی مغزش تأثیر می‌گذارد و از او بزرگسالی شادتر می‌سازد. از سوی دیگر، نوجوانی که در معرض فشارهای محدودی قرار بگیرد و یاد بگیرد که به آن‌ها مسلط شود، کم‌کم شیوه تسلط بر چالش‌ها را در مغزش ثبت می‌کند. چنین فردی در بزرگسالی و هنگام رویارویی با فشار و تنش، انعطاف‌پذیرتر از دیگران رفتار می‌کند.

شاید عجیب به نظر برسد، امّا تکرار یک وضعیت ترسناک و تبدیل ترس به آرامش، مدارهای عصبی را انعطاف‌پذیرتر می‌کند و ظرفیت عاطفی افراد را بالا می‌برد. دقیقاً به همین دلیل است که مردم تماشای فیلم‌های ترسناک را دوست دارند. مغز اجتماعی آن‌ها با تقلید و الگوبرداری از این فیلم‌ها احساس می‌کند که بر شرایط مسلط است و در شرایط مشابه می‌تواند از پس اوضاع برآید.

اکنون می‌دانیم که مغز ما یک حالت انعطاف‌پذیر عصبی دارد. در واقع، هنگامی‌ که در طول زندگی خود مورد لطف و توجه عاطفی یک نفر قرار بگیریم یا برعکس، توسط او آزار ببینیم و خشمگین شویم، قالب‌ریزی مدارهای مغزی ما تغییر می‌کند. روابط محبت آمیزی که بعدها در زندگی پیش می‌آید می‌تواند برنامه‌های عصبی مغز را که در کودکی شکل‌گرفته‌اند تا حدودی بازنویسی کند. به همین دلیل، شاید بخش بزرگی از زندگی و حالت‌های ناخودآگاه ما به دوستان و روابط نزدیکمان بستگی داشته باشد. پس شاید بهتر باشد یک بازنگری اساسی در این‌ روابط داشته باشیم.

زوج‌های شبیه به هم زندگی شادتری دارند

آن چیزی که ما به‌ عنوان عشق می‌شناسیم و حسش می‌کنیم، در حقیقت فعالیت سه شبکه عصبی در مغز است. یکی از این شبکه‌های عصبی، احساس دلبستگی را کنترل می‌کند. شبکه بعدی، توجه و دلسوزی خاص ما نسبت به آن شخص را اداره می‌کند و شبکه سوم هم مربوط به میل جنسی است. وقتی‌ که این سه شبکه به شکلی متوازی و متعادل در هم ترکیب می‌شوند، عشقی دلپذیر را تجربه می‌کنیم.

مرحله اول برای ورود به یک رابطه عاطفی، جلب‌ توجه است. جلب‌ توجه، نخستین گام استراتژیک و اعلام آمادگی برای درگیر شدن در یک ماجرای عاشقانه است.

بعد از لبخند و نگاه‌های اولیه، نوبت به گفت‌وگو می‌رسد. در این مرحله، مسیر خاکستری مغز وارد می‌شود و آنچه را تا آن لحظه توسط مسیر سفید رقم خورده است تحلیل می‌کند. در حقیقت، در همان حالی که مسیر سفید باعث می‌شود بازوهایمان را در یکدیگر حلقه کنیم، مسیر خاکستری به ارزیابی شخصیتی می‌پردازد. افراد در ملاقات‌های اول، خواسته‌هایشان را بررسی می‌کنند و به یک انتخاب موقت دست می‌زنند. سپس از مرحله مجذوبیت به مرحله احساس عاشقانه پایدار می‌روند. آن‌ها زیر لب با یکدیگر حرف می‌زنند، همدیگر را ناز و نوازش می‌کنند و آرامش جسمی‌ای که از باهم بودنشان کسب می‌کنند باعث می‌شود کم‌کم به پایگاه امنی برای یکدیگر تبدیل شوند.

وقتی زن و مرد عاشق یکدیگر می شوند به معنای واقعی کلمه فراینداعتیاد را تجربه می کنند.

لذتی که ما از روابطمان با دیگران داریم به دلیل تحریک مدار عصبی خاصی است که به آن گیرنده افیونی می‌گوییم. هروئین و مدار مخدر نیز اثرگذاری خود را با چسبیدن به همین گیرنده‌ها اعمال می‌کنند. خشنودی جسمیِ معتاد از مواد مخدر، درست شبیه رضایت و خشنودی ما از کسانی است که به آن‌ها عشق می‌ورزیم.

البته این فقط جذابیت نیست که زن و مرد را کنار یکدیگر نگه می‌دارد، آن‌ها در طول زندگی به دلسوزی و توجه دوطرفه نیاز دارند. این توجه و دلسوزی معمولاً به دو شکل در یک رابطه خودنمایی می‌کند:

نوع اول آن، درست‌ کردن یک پایگاه امن است. وقتی ما به شریکمان کمک می‌کنیم تا مشکلات سختش را حل کند، وقتی به او آرامش خاطر می‌دهیم، به حرف‌هایش گوش می‌کنیم و او را تسکین می‌دهیم، در حقیقت یک پایگاه عاطفی امن ایجاد می‌کنیم. به طور کل، انگیزه ما برای تلاش، تجربه‌های جدید و کشف جهان، همه‌ و همه به این بستگی دارد که تا چه حدی امنیت خاطر داریم. امنیت خاطر در رابطه باعث می‌شود با اعتمادبه‌نفس بیشتری برای موفق شدن تلاش کنیم.

امّا زمانی که دیگری را کنترل کنیم، امنیت خاطر او را از بین می‌بریم. ما بدون آنکه بخواهیم باعث می‌شویم ریسک‌پذیری طرف مقابلمان کم شود، اعتمادبه‌نفسش را از او می‌گیریم و با دخالت‌هایمان مانع از پیشرفتش می‌شویم.

رفتار و تعاملات منفی، یک رابطه را به انتها می‌رساند. ابراز مداوم تنفر و بیزاری، به‌ طرف مقابلمان آسیب می‌زند. فراموش نکنید که ذهنیت منفی ما می‌تواند کم‌کم به شکل توهین درآید و طرف مقابل را کوچک کند. این تعاملات سمّی گاهی باعث می‌شود بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی به رابطه حاکم شود که بدترین نوع رفتار در زندگی زناشویی است.

الگوی دیگر وقتی اتفاق می‌افتد که خشم خود را بر سر دیگری خالی و احساساتش را جریحه‌دار می‌کنیم. در نتیجه، به شکل قدرتمندی بنایی برای خراب کردن رابطه می‌سازیم.

به‌ طور کلی، عمر یک زندگی مشترک به این بستگی دارد که زوج‌ها چه‌قدر به نیازهای عصبی همسرشان توجه می‌کنند. وقت که یک نیاز اساسی، مثل تمایل جنسی، دلسوزی یا مراقبت در یک رابطه برآورده نمی‌شود، احساس عدم رضایت و ناخوشنودی می‌کنیم. ما نارضایتی خود را به‌ صورت یک دلخوری خفیف یا بغض و کینه طولانی به‌ طرف مقابلمان نشان می‌دهیم. این نیازها وقتی برآورده نشوند، روی‌ هم تلنبار شده و به هشداری برای خطر در یک رابطه تبدیل می‌شوند.امّا وقتی افراد تلاش می‌کنند تا بیشتر شبیه به هم شوند و خودشان را با نیازهای یکدیگر هماهنگ کنند، در حقیقت، پایداری و استحکام رابطه را تضمین می‌کنند.

به زوج‌هایی که سال‌های طولانی در کنار یکدیگر بوده‌اند نگاه کنید. عضلات چهره آن‌ها شباهت زیادی به هم دارد. از آنجا که هر عاطفه و هیجان، مجموعه خاصی از عضلات صورت را تحت انقباض یا انبساط در می‌آورد، زن و شوهر با خنده‌ها و اخم‌های مشترک عضلات مشابهی را تقویت می‌کنند. این روند به‌ تدریج چین‌وچروک مشابهی را روی چهره آن‌ها ایجاد می‌کند و باعث شباهتشان می‌شود.

نتایج یک تحقیق نشان می‌دهد که افرادی که بعد از گذشت دو دهه از زندگی، شباهت فراوانی به هم پیدا کرده‌اند زندگی زناشویی شادتری داشته‌اند. در واقع، دادوستد عاطفی بهترین شاخص برای تعیین کیفیت زندگی زناشویی است.