هوش اجتماعی Social Intelligence
به اعماق مغزتان سفر کنید؛ جایی که اطرافیانتان زندگی میکنند
اثر دنیل گلمن (Daniel Goleman)
این دیگران هستند که مغز ما را شکل میدهند
مهم نیست که چهقدر تنهایی را دوست داریم و چهقدر از جامعه فراری هستیم یا برعکس! مغز انسان به شکلی طراحی شده است که از او موجودی اجتماعی
... دیدن ادامه ››
بسازد. هر زمان که کسی را میبینیم بدون آن که خودمان بخواهیم مغزمان با او وارد رابطه میشود. مغز و جسم ما به طور غیرارادی تحت تأثیر ارتباط با افراد دیگر است.
حتی عادیترین تماسهای روزمره ما با افراد در تنظیمات مغزمان تأثیرگذار هستند. روابط اجتماعی ما و احساسی که از آنها میگیریم مثل یک ترموستات، عملکردهای ذهنی ما را مرتب میکنند. البته ارتباط مغزهای ما با هم مثل یک شمشیر دولبه است؛ روابط عاطفی و روحیهبخش، تأثیر مثبتی بر سلامتی ما میگذارد؛ در حالی که روابط بد به تدریج بدنمان را مسموم میکند.
شاید عجیب به نظر برسد، امّا شکل، اندازه و حتی تعداد سلولهای عصبی ما تا حد بسیار زیادی به روابطمان بستگی دارد. شخصی که سالها با ما در ارتباط بوده است، احساسات ما را جریحهدار کرده، عصبانی یا خوشحالمان کرده است این قدرت را دارد که مغز ما را از نو طراحی کرده و بسازد. این حرف یک معنای بسیار مهم دارد: نحوه ارتباط ما با دیگران بسیار ارزشمند و مهم است.
خلاصه کتاب هوش اجتماعی، نوشته دنیل گلمن به ما میفهماند که در ارتباط با افراد دیگر دقیقاً چه اتفاقی برایمان میافتد و تا چه اندازه میتوانیم عملکرد بهتری در روابطمان داشته باشیم. وقتی درک کنیم که نه تنها خلقوخو، بلکه شرایط جسمیمان به انسانهایی که با آنها زندگی میکنیم بستگی دارد، آنوقت رفتارمان را به سمتی هدایت میکنیم که ما هم بتوانیم تأثیر مثبت و سودمندی داشته باشیم. وقتی تأثیر و نفوذ زیستشناختی افراد بر یکدیگر را درک کنیم؛ بعد جدید از زندگی پیش روی ما قرار میگیرد.
احساسات، واگیردارترین ویروس انسانی است
تصور کنید آرام و ساکت در گوشهای نشستهاید. ناگهان یک فرد عصبانی، روبهرویتان میایستد و بر سرتان فریاد میکشد. مهم نیست این شخص دوست، خانواده یا حتی یک فرد غریبه باشد؛ او به طور ناخودآگاه مدارهای مغزی مربوط به عصبانیت و نفرت را در وجود شما تحریک میکند.
عواطف و هیجانات سریع، میتوانند درست مثل ویروس سرماخوردگی سرایت کنند. این یعنی هر یک از ما میتوانیم کاری کنیم که طرف مقابلمان احساس خوب یا بد داشته باشد. وقتی شبها روی تختمان دراز میکشیم، هر احساسی که داریم، در حقیقت، مجموعه احساسات خوب و بدی است که از دیگران گرفتهایم یا به آنها انتقال دادهایم.
وقتی از رفتار دیگران میترسیم یا عصبانی میشویم، قسمت بادامیشکل یا آمیگدال که در مغز میانی ما قرار دارد، این احساس را به سرعت بررسی میکند. بعد از آن، ما به این حس واکنش نشان میدهیم. ممکن است از ترس میخکوب شویم، ممکن است خشمگین شده و یا فرار کنیم.
در یک مغز سالم، بالا رفتن صدای افراد، تغییر حالت چشم آنها یا خم شدن گردنشان میتواند آمیگدال را تحریک کند. ما این علائم را حس میکنیم، مغزمان آنها را تفسیر میکند و ناخودآگاهمان واکنشهایی مثل شادی، ناراحتی یا خشم را بروز میدهد. همه اینها نشان میدهد که سرایت احساسات به دیگران چهقدر سریع و قدرتمند است و ما نمیتوانیم به طور ارادی از آن فرار کنیم.
سرایت احساسات از طریق مسیر سفید مغز اتفاق میافتد. احساسات با استفاده از صدها شبکه عصبی از این مسیر هدایت میشوند. وقتی از چهره کسی خوشمان میآید، وقتی سریعاً متوجه کنایه یا حالات چهره افراد میشویم و واکنش نشان میدهیم، در حقیقت باید از مسیر سفید مغزمان تشکر کنیم.
امّا مغز ما یک مسیر خاکستری هم دارد. این مسیر بهسرعت مسیر سفید عمل نمیکند.
ما باکمک مسیر خاکستری میتوانیم احساسات و واکنش هایمان را کنترل کنیم.
زمانی که به دنبال راهی برای نزدیکی به آن چهره جذاب یا یک جواب دندانشکن برای کنایه افراد هستیم، از طریق مسیر خاکستری تصمیم میگیریم.
مسیر سفید با احساسات خام و لحظهای سروکار دارد، در حالی که مسیر خاکستری با درک کامل از آنچه اتفاق افتاده است تصمیمگیری میکند. سرعت ثبت اطلاعات در این دو مسیر متفاوت است، مسیر سفید سریع است و البته دقتی ندارد. مسیر خاکستری کندتر است و نگرش بسیار دقیقتری دارد. مسیر سفید گاهی مجبورمان میکند تصمیماتی لحظهای بگیریم که بعدها باعث شرمندگی ما میشوند و مسیر خاکستری گاهی فقط میتواند واکنشهای سریع مسیر سفید را روبهراه کند. زندگی اجتماعی ما در حقیقت ترکیبی از این دو مسیر است.
حالا بیایید کمی به مغزمان نزدیکتر شویم. تا به حال به واکنش خودتان یا دیگران در هنگام دیدن فیلم توجه کردهاید؟ بعضی از فیلمها میتوانند به راحتی با مغز ما بازی کنند. هنگامی که چهرهها در تصویر بزرگ میشوند، مناطق مربوط به چهرهشناسی در مغز روشن میشود. وقتی یک ساختمان یا نمای بیرونی را میبینیم، علائم مربوط به شناسایی محیط در مغزمان فعال میشود. زمانی که حرکات ظریف دستوپا را میبینیم، منطقهای از مغز که هدایت حرکت و حس لامسه را بر عهده دارد به کار میافتد و وقتی نوبت به صحنههای پرهیجان، مانند تیراندازی، انفجار یا قسمتهای حساس میرسد، مراکز احساسی در مغز فعال میشود.
فیلمها مغز ما را به راحتی تصرف میکنند. در حقیقت، این مسیر سفید است که ما را به یک سفر احساسی میبرد. مسیر سفید باعث میشود ما هنگام دیدن یک صحنه ترسناک بترسیم؛ در حالی که مسیر خاکستری به ما یادآوری میکند این فقط یک فیلم است.
امّا نکته مهم اینجاست که هر احساسی که ما به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه به درونمان راه میدهیم دارای نتایجی است و به همین دلیل باید بفهمیم چگونه احساس خود را با احساس بهتر جایگزین کنیم.
مغز انسان یک عضو مهربان است
این دو سناریو را در ذهنتان مجسم کنید: یک موش آزمایشگاهی با تسمهای معلق در هوا نگه داشته شده است. او در حال تقلّا و جیغ کشیدن است. موش دیگری با دیدن او به شدت هیجانزده میشود و با فشار دادن میلهای که قربانی را پایین میآورد سعی دارد به او کمک کند.
نوزادان انسان هم بدون درک زیادی از مهربانی، درست مانند موشها با دیدن گریه کودک دیگر به گریه میافتند. جالب اینجاست اگر برای همان کودکان صدای ضبط شدهای از گریه خودشان را بگذارید، امکان کمتری وجود دارد که گریه کنند. چنین آزمایشاتی نشاندهنده یک انگیزه مشترک بین همه این موجودات است: ناراحتی دیگران، ما را ناراحت میکند و باعث میشود برای کمک به دیگران تلاش کنیم.
اگرچه انسانها ممکن است گاهی همنوع نیازمند خود را نادیده بگیرند، امّا به نظر میرسد که انگیزه کمک به فرد دردمند یک حالت خودکار و بنیادین است و بیتفاوتی ما فقط در اثر سرکوب این انگیزه اولیه شکل میگیرد. وقتی ما کسی را در شرایط ناراحتی و فشار میبینیم، مدارهایی مشابه با او در مغزمان به لرزه درمیآید که موجب واکنش شدید همدلی میشوند.
اگر نوزادی شروع به گریه کند، مغز والدین او درست شبیه به مغز نوزاد شروع به فعالیت میکنند. به همین دلیل، آنها به طور خودکار دست به اقداماتی میزنند تا طفل را آرام کنند.