اون دوست شیرازیم که قبلا ازش گفتم، "شهریار مندنیپور" رو هم به عنوان مفاخر شیراز به من معرفی کرده بود و مجموعه داستان "سایه های غار" رو بهم داد، خوندم. دروغ نگم چیز زیادی ازش یادم نیست🤦🏻♀️ اخه به ویژه تو داستان های کوتاه مندنیپور، اون نثر شاعرانه که پر از بازی زبانیه، روایت های پیچیده و چندلایه، اون فضای سورئال عجیب و اغلب غیرخطی، باعث میشن داستان عینی و منسجمی برای یادآوری وجود نداشته باشه، اما نگم از لحظهی خوندنش🤩 تجربه ی عجیبیه از مستی با خوندن🥰
یکی از ده ها ارجاع نمایش "بی امان اشک" به داستان کوتاه "دستور فارسی مرگ" از مجموعهی "هفت ناخدا" مندنیپور بود که سپهر عزیز لطف کردن برام فرستادن🙏 خوندم و دوباره اون حس عجیب خوب بهم دست داد🤩
تو قفسه کتاب اون یکی دوستِ مذکور عزیزم🤭 این مجموعه داستان "مومیا و عسل" هم بود🤩🥰
واقعا نمیتونم بگم چه جادوی عجیبی تو داستان هاش بود. اگر تجربه خوندن آثارش رو ندارید جدی توصیه میکنم. البته به عنوان پیش زمینه باید بگم نثر شاعرانه ای داره که گاهی خوندن رو سخت و طولانی میکنه البته برای من همین حالت هم لذتبخش بود یه پاراگراف رو چند بار میخوندم و با خودم میگفتم وای چی میگه!🤩
راستش یکم هم دلم سوخت! تقریبا تمام داستان های کوتاه موراکامی رو خوندم به جرئت میگم مندنیپور با فضای مشابه به خصوص به لحاظ سورئال، واقعا در ایده پردازی و نحوه بیان خلاق تره اما متوجه نمیشم چی باعث میشه که نویسنده های ایرانی اینقدر لوکال بمونن؟!🤔 تازه تو همین ایران هم قول میدم خیلی ها موراکامی رو میشناسن و مندنیپور رو نه😐
حوصله کنم تو کامنت یه بخش هایی از کتاب رو مینویسم😊