می نوشیدم تا رستگار کنم
از زبان داریوس
عرق سرد بر بدنم نشسته.
عضلاتم منقبض شده.
و لرد سابیس که غرق در خیالات خود و با لبخندی بر لب مقابلم نشسته، حالم را بدتر می کند.
من به سوی چیزی می روم.
همان که شاه مالخازار می خواهد آن را از میان بردارد.
جنون.
باید از نوکتیرا عبور کنیم و خودمان را به اقیانوس
... دیدن ادامه ››
برسانیم. چاره ای نیست. نمی توانیم در مرز بمانیم.
خودمان را در قالب آورندگان دارو درآورده ایم.
نیروهایمان در نوکتیرا پشتیبانی مان می کنند.
اما این ها آرامم نمی کند.
حس می کنم نگاه شاه مالخازار هر آن ممکن است با ما برخورد کند.
اگر او ما را بگیرد، چه خواهد کرد؟
زندانی شدن در سیاهچاله؟
بدون خون؟
رفتن تا مرز جنون؟
نه، او نابودکننده ی جنون است.
پس چه خواهد کرد؟
بدنم یخ می بندد.
نمی تواند اعدام باشد.
او با کشتن مخالفانش از آن ها قهرمان نمی سازد.
اما این برای مومنان آیین قدیم بود، مگر نه؟
صدای همهمه ای از بیرون به گوشم می رسد.
پرده ی کالسکه را کمی کنار می زنم.
جمعیت را می بینم که دور یک میدان جمع شده اند.
یک مرد قوی هیکل با صورت پوشیده شده با پارچه ی سیاه وسط میدان ایستاده. یک انسان زن با دستان بسته شده کنارش است. صورت زن اشک آلود است.
چند نفر از میان جمع فریاد می زنند:
"او بی گناه است، رهایش کنید."
جلاد لبه ی تیز یک چاقو را بر گردن زن می گذارد و با دست آزادش یک ظرف را زیر گردن او نگه می دارد.
او تیزی چاقو را بر گردن زن می کشد.
زن ناله ی کوتاهی می کند.
خون سرخ تیره در ظرف جمع می شود.
به خود می لرزم.
خون شرور.
این را در بسته می ریزند و در بانک خون به خون آشام ها می فروشند.
مثل یک خرید عادی از یک مغازه.
بدون هیچ وحشیگری ای.
در کمال آرامش.
همین خونی را که این طور وحشیانه از از تن زن بیرون می کشند.
می لرزم.
لرد سابیس که پرده را کنار کشیده و دارد از پنجره نگاه می کند، با حالتی که انگار در خواب است، می گوید:
"شبیه مراسم آیین قدیم است."
و بله، شبیه است.
فقط اینکه ادعا دارند این زن شرور است.
و خون آشامی هم در میدان از رگ بریده ی گردنش نمی نوشد.
نمی فهمم چرا شاه مالخازار این کار را می کند.
آیا مراسم اعدام در برابر انظار یک جنون نیست؟
کالسکه هایمان پیش می روند.
در میان خیابان ها.
به زودی به قصر ساحلی نزدیک می شویم.
آیا سوار قایق هایمان می شویم و به جزیره می رسیم؟
مراسم خوننوشی در نوکتیرا.
می بینمش.
ایستاده در صفوف خون آشام ها.
چشمان قربانی ام که با اشتیاق به من خیره شده بود.
و حس تهوع خدا بودن.
من نمی نوشیدم تا سیراب شوم.
می نوشیدم تا رستگار کنم.
صدایی از بیرون به گوش می رسد.
"توقف کنید."
نفسم بند می آید.
"شما کالسکه های دارو نیستید؟
اینجا چه می کنید؟"