۰۵ آبان ساعت ۱۳:۲۷
چیزی که توی نمایش «سبُکی» برام جالب بود، همین وارونگی آدمها بود؛ اینکه انگار مادر و پدر و پدربزرگ از بچه کوچکتر بودن. ایدهای که باعث میشد به چیزهایی فکر کنم که شاید توی زندگی عادی کمتر بهشون توجه میکنیم.
بازیها هم به نظرم اندازه و متناسب با فضای نمایش بودن و هیچکدوم از حد خودشون خارج نمیشدن. ریتم خیلی بالا بود ولی جالب بود که این ریتم بالا اختلالی در درست بودن و تاثیر گذار بودن نمایش ایجاد نمیکرد. چیزی که برای من مهم بود، بیشتر از هر چیز، فکری بود که بعد از تموم شدن نمایش باهام موند..
واقعاً چرا به این دنیا میآییم؟ قراره زندگیمون چه معنایی داشته باشه؟ وقتی میمیریم چه اتفاقی میافته؟ اصلاً اومدن ما به این دنیا برای چیه؟ سؤالهایی که جواب قطعی و سادهای براشون نداریم، اما گاهی یک نمایش باعث میشه دوباره باهاشون روبهرو بشیم.
برای من، «سبُکی» از اون نمایشهایی بود که بعد از تموم شدنش، ذهنم رو با چند سؤال درگیر کرد؛ سؤالهایی دربارهی زندگی، مرگ. شاید همین که یک اثر بتونه بعد از پایان اجرا هم به فکر کردن وادارمون کنه، خودش بخش مهمی از تجربهی تماشای اون باشه.