۱۶ دی ۱۴۰۱ ساعت ۰۱:۴۷
مغزم را از کنار هم چیدن نقاط آزاد کردم و بالاخره ستاره ها را در آسمان دیدم، نه شکل های از پیش تعیین شده، اما صدای آمدنش خواب مرا قطع کرد ...
انگار که خودم از دست بره و از دور بهش نگاه کنم
بدنم لمس شده و نمیتونم هیچ حرکتی بکنم فقط میتونم نگاهش کنم
از دور ...
مثل یه ستاره ی دست نیافتنی که حسرت بهش رسیدن و داری
غرق میشی تو تنهایی خودت و فقط بهش فکر میکنی
بار ها و بار ها
یه تکرار دیگه توی لوپ قدیمی از دست دادن
مردم بعد از دست دادن خیلی غریب و تنهان !
پروانه روی دستم مُرد و آنها چشمانم را برای همیشه بستند.
من سیاوش مشتاقی بازیگر نمایش قلندرو شما رو به دیدن این نمایش دعوت میکنم