نمایش «ویتسک» را دیدم و نظرات و نقدهای نوشتهشده دربارهاش را هم خواندم. سعی کردم خودم را در جهان ذهنی کارگردان جانمایی کنم؛ ببینم او از میان خوانشها و اجراهای گوناگون این نمایشنامه در جهان، چه مسیری را برای روایت خودش انتخاب کرده و از چه زاویهای به سراغ متن بوشنر رفته است. خواستم آنچه را روی صحنه دیدم، در کنار نقدها بگذارم و یادداشتی بنویسم درخور انرژی و تلاشی که در این اجرا احساس کردم.
راستش، دلم برای ویتسک سوخت؛ برای انسانی که در این اجرا، زیر بار رنجها و فشارهای جهان پیرامونش، پیش چشم ما جان میگرفت و قدمبهقدم به سرنوشتی تلخ نزدیک میشد. شاید همین حس، بیش از هر چیز دیگری، از تماشای این اجرا با من ماند.
شروع نمایش و بهخصوص پایان آن را دوست داشتم؛ زوزهها و خندههایی که در فضای تلخ و آشفته اثر، طنین میانداختند و ردی از رنج و استیصال یا سرمستی شخصیتها را در ذهن باقی میگذاشتند. تقابل طبقه فرادست و فرودست را هم در اجرا حس کردم؛ شکافی که در جهان ویتسک صرفاً یک تفاوت اجتماعی نیست، بلکه با سرنوشت و امکان زیستن آدمها گره
... دیدن ادامه ››
خورده است.
سادگی بازیها و میزانسنها برایم جذاب بود؛ گاهی پرهیز از پیچیدگیهای تصنعی، به موقعیتها اجازه میدهد بیواسطهتر با مخاطب ارتباط برقرار کنند. البته در برخی لحظات، هماهنگی حرکت، موسیقی و ریتم اجرا میتوانست دقیقتر باشد تا تأثیر بعضی صحنهها کاملتر شکل بگیرد؛ نکتهای که اصلاح آن میتوانست به انسجام و تأثیرگذاری بیشتر اجرا کمک کند.
ماه و طبل واحد در مرکز صحنه، طراحی متناسب با فضای متن و جلوههای ویژه، در کنار پایانبندی، به شکلگیری زبان اجرایی خاص این اثر کمک میکردند. برای من، این عناصر صرفاً اجزای یک دکور یا تمهیدات اجرایی نبودند؛ بخشی از تجربهای بودند که به جهان تلخ و ناآرام نمایش شکل میدادند. شاید همه انتخابها برای همه تماشاگران به یک اندازه اقناعکننده نباشند؛ اما مواجهه با متنی چون «ویتسک» فرصتی برای یافتن امکانهای تازه در پیوند متن، بدن، صدا و تصویر است.
این تجربه مرا به یاد یکی از ویژگیهای ارزشمند تئاتر میاندازد: صحنه جایی است برای آزمودن، کشفکردن و گاهی حتی اشتباهکردن. بخشی از پویایی تئاتر از همین جسارت تجربهکردن سرچشمه میگیرد؛ از لحظهای که کسی تصمیم میگیرد متنی آشنا را دوباره بخواند و امکان دیگری برای دیدن آن پیش روی ما بگذارد.
در نهایت، «ویتسک» برای من از آن اجراهایی بود که نمیتوان بهسادگی با تمامشدنش از کنارش گذشت؛ اجرایی که بعضی تصویرها، صداها و حسهایش بعد از پایینآمدن پرده هم در ذهن ادامه پیدا میکنند. شاید ارزش تئاتر همین باشد: گاهی نه با پاسخهایی قطعی، بلکه با احساسی ماندگار و پرسشهایی که تا مدتها با خود میبریم، ما را بدرقه میکند...