اشکان به عنوان سرباز مسئول نگهبانی دادن در یک پست مرزی نزدیک اروند رود میشود هیچکس در آن منطقه زندگی نمیکند.
اما اشکان روزی یک دختر روستایی را از دور دست میبیند و به تدریج متوجه میشود که بیماری روانیاش بازگشته و توهماتی میبیند و درنهایت متوجه دزدیهایی از لولههای نفت مرزی میشود.