یاور و زیور، پیرمرد و پیرزنی که دو فرزند آنها در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند و اکنون تنها فرزند و بازمانده شان عباس، از سفر دور و درازی می آید. یاور همسرش را که بیماری قلبی دارد به «کافی شاپ سالار» که در بالای تپه ای که مشرف به آبادی قرار دارد، می آورد تا آرام آرام خبر ناگواری را به او بگوید که مبادا دچار ایست قلبی شود... از هر دری سخن به میان می آورد و در نهایت نمی تواند به صراحت خبر شهادت فرزند آخرشان عباس را بگوید. در پایان، سیاوش (همرزم عباس) تنها نشانه هایی از عباس را به آنها می دهد؛ اما علیرغم تصور یاو