برای نسل بعد و آنانی که صدایشان به گوش های فربه نمی رسد!
به بهانه ی مصائب تئاتر دانشگاهی و نسلی نو که فرصت حضور نمی یابد!
بیماری در رگ و خونمان ریشه دوانده و من دیگر از اتاق های در بسته و حرف های درگوشی و ملاحظه و سکوت؛ متنفرم!!! امسال نزدیک به اجرای فهرست بودیم و استرس پنجاه هنرجوی نگران، اکثرشان برای اولین بار بود که می خواستند روی صحنه بروند! از دبیرخانه جشنواره ی دانشجویی زنگ زدند که برای داوری بخش اصلی بروم، به خاطر فشردگی تمرینات و اساس داوری که همیشه ناسزا خواهی خورد برای قضاوت گفتم نه! پیام آقای مهندس پور را دریافت کردم که گفته بود، هر ساله حق و حقوق این بچه ها را داورانی باذهن های کهنه و قدیمی می خورند، بیا که تو از همین نسلی، تا از آنها دفاع کنی!!! برای مهندس پور که خارج از استادی، دین بزرگی به او دارم قبول کردم، به یاد رنج های زمان دانشجویی خودم افتادم که چگونه یک سال تمام ذهن و روح و جسم و خواب و بیداری ما می شد، تمرین... تمرین... تمرین... بی هیچ انگیزه ای برای بازگشت متلی، بی هیچ انگیزه ای برای حمایت معنوی... تنها به عشق تئاتر، برای لذت رنج تئاتر، برای عشقی که در تمرین بود و در اجرا از میان می رفت!!! ما مازوخیست بودیم و به خودآزاری خود افتخار می کردیم! به بچه هایم گفتم همانطور که من به شما متعهدم به صدها دانشجویی که شاید با یک انتخاب اشتباه مسیر زندگیشان تغییر کند هم متعهدم! قبول کردم و رفتم، در ابتدا به خاطر کیفیت کارها پشیمان شدم، اما ناگهان رگه هایی از نبوغ را دیدم که برایم حیرت بود و حیرت... و ستایش از نسلی که بی محابا جلوتر از تئاتر حرفه ای عمل می کند! در رورانس هایشان از شادی فریاد می کشیدم، دست تعدادیشان را می بوسیدم، در آغوش می گرفتمشان! می گفتند داور که نباید این کارها را کند؛ می گفتم گور پدر رای و تندیس و داوری!!! دلم می خواست از پس هر اجرا با آنها بنشینم و ساعت ها حرف بزنم، اما زمان لعنتی نمی گذاشت!!! به روز رای نهایی که رسیدیم از هفت عصر شروع به انتخاب آرا کردیم، می خواستند داوران محترم در هر بخش سه کاندید اعلام کنند و دو کار را برگزیده و در سه بخش جایزه دهند و بس! تا پنج و نیم صبح آنها را نگه داشتم؛ گفتم اگر ده نفر کاندید شوند که چیزی از ما کم نمی شود، اما این ده نفر سه اتفاق مهم برایشان می افتد، یکی خاطره ی زیبای یک شبه، یکی میل به ادامه دادن و سومی که وظیفه ی ما بود در قبال آنها؛ دیده شدن! در بخش هایی که همیشه در تئاتر هنرمندانش، نادیده گرفته می شوند، مثل طراحی لباس، صحنه، نور، موسیقی... به علت کمبود برآوردهای مالی نمی خواستند تندیس و تقدیری بدهند که بازهم ایستادم و ایستادند تا بازهم دیده شوند! حتی کارهایی را که مشکل ممیزی داشتند به علت اینکه خدای ناکرده حقوقشان ضایع نشود بیشتر از کارهای دیگر از لحاظ کیفی مورد بررسی شان قرار دادیم!!! کجای دنیا نزدیک به یازده ساعت داوری می کنند در حالیکه در روزهای پیشش هم ساعت ها در ارتباط با کارها حرف زدیم و حرف زدیم! کاری کردم که دوازده نفر را برای اجرای عموم به مدیران سالن های تئاتر معرفی کنند و روی کیفیت و فروششان ضمانت بدهند! کاری کردم که هشت نمایش به فجر معرفی شود! سراسیمه و عصبی با دو شب بی خوابی راه می رفتم و از حقوقشان دفاع می کردم والحق که داوران دیگر هم کوتاهی نکردند و پا به پایم آمدند و دستشان را برای این ایثار؛ می بوسم! اما نکته ای وجود دارد که در آن روزها برایم تلخ بود و فراموشش کردم، روز اختتامیه به جز هانس، هیچ یک از داوران نیامدند و در مکانی حضور داشتم که مثل استادیوم های فوتبال شعار می دادند و اطوارهایی مضحک و زشت بروز می دادند! مگر تیم کشی است و دانشگاه مبدا و مقصد مهم است؟! من خودم از دنیای دیوانگان می آیم اما هرجایی مناسباتی را می خواهد و آدابی! عصبانی بودم و برای ارسال پیام تقدیر و ستایش آنها مجبور شدم به روی سن بروم! بالا رفتم و در هر گزاره ام صدای فحاشی جماعت را از گوشه و کنار بر علیهم می شنیدم! به خصوص از دو گروهی که تا پیش از جشنواره نمی شناختمشان و سه ساعت در روز انتخاب آرای نهایی حمایتشان کردم تا حقی از آنها زایل نشود، از همان ها؛ فحش خوردم! چون می دانستم چه رنجی برای شکل گیری آن کارها صورت گرفته است! و از فحش خوردنم ناراضی و ناراحت نبودم! چیزی که ناراحتم می کرد این بود که چرا در ایران مثل بسیاری از جشنواره های معتبر جهانی داوری در جلوی حضار صورت نمی گیرد که معایب و محاسنشان را ببینند و بشنوند و دچار سوتفاهم نگردند؟!؟! اما با این اندیشه که این فحش ها و هیجانات نمک جشنواره است از پله های سالن اصلی پایین آمدم و به سالن تمرین تىاترم رفتم! دو هفته از اجراهایم گذشت به بهنام نوایی که الحق بهترین آدم این جشنواره بود و یک تنه با همه ی کاستی ها و عدم حمایت ها تلاش می کرد تا آبرو داری کند؛ زنگ زدم، از او خواستم آن د
وازده کارگردان زیبا را از سمت من به عنوان مهمانان عزیزم دعوت کند که به دیدن نمایشمان بیایند، چرا که نظراتشان برایم مهم بود و هست! و این مهمانی کوچک تنها کاری بود که از دستهای کوتاهم برای سپاس از زحمات آنها بر می آمد! خبری نشد در دو دوره ی دیگر هم پی گیر شدم که بیایند و بهنام گفت جمع کردنشان سخت شده است، از او خواهش کردم دو روز زودتر از آمدنشان با من هماهنگ کند تا بهترین جایگاه را به آنها بدهیم. ناگهان در روزی دو ساعت مانده به اجرا با من تماس گرفت و گفت ما داریم برای اجرای ساعت پنج و نیم می آییم، گفتم مگه قرار نبود دو روز زودتر به من خبر بدهی، گفتم ایرادی ندارد، پله های مرکزی ما همراه با تشک از صندلی های نامطبوع حافظ مناسب تر است، هماهنگ می کنم که زودتر از سایرین به آنجا بروید. اجرا که تمام شد رفتم روی سن و در برابرشان تعظیم کردم و با صدا و دستهای لرزان در برابرشان حرف زدم، اضطرابم برای این بود که آنها برای من عزیزتر از تمام سلبریتی ها و بزرگان و اساتید بودند، با قلبم حرف زدم بی آنکه فکر کرده باشم از چه حرف می زنم! گفتم:
"چند سال پیش، گروهی در زیرزمین های تئاتر شهر گروهی کار می کردند به نام "نرگس سیاه" به سرپرستی و کارگردانی حامد محمد طاهری و بازیگری داشت به اسم "مجید بهرامی" که یک ساعتی در برابرِ تماشاگران در گِل غوطه میخورد و تن و جانش را نثار آنها می کرد! همین رفقای تئاتری کاری کردند که حامد محمد طاهری با نمایش سیاه ها و خانه در گذشته ی ماست؛ با تمام خاطره هایش، مجبورش می کنند، فرار کند و از ایران برود. همین رفقای تئاتری، همین آرتیست ها!!! تمام کسانی که در این گروه فعالیت می کردند، یا منزوی شدند، یا محدود یا افسرده شدند یا به اعتیاد گرفتار، یکی سرطان گرفت و دیگری قصد خودکشی کرد دیگری سرطان گرفت، هر یک بلایی بر سر خود آوردند! یکی از آنها عاطفه تهرانی ست که ماند و می بینیم که این روزها نمی تواند و نمی گذارند کار کند.
امشب دوازده عزیز، بین ما هستند، که البته مطمئن نیستم همگی اینجا حضور داشته باشند، اما من هر دوازده تاشونو دعوت کردم! من امسال خوشبختانه در داوری جشنواره دانشجویی آنها را دیدم و می توانم به جد بگویم که خیلی خیلی خیلی جلوترند از اکثر اجراهای مزخرفی که این روزها در سالن های نمایش، روی صحنه می روند! من روی کیفیت و فروش تک تکشان قسم میخورم و نمیگذارم همان بلایی را که بر سر حامد محمدطاهری آوردند و من؛ بر سر اینها هم بیاورند. نمی گذارم! دانه دانه آن بیمارها را نشان میدهم و آتششان میزنم که این بچه ها بالا بیایند. حقشان است که مدیران تئاتری از آنها درخواست کنند و با احترام به آنها سالن بدهند ، نه اینکه اینها بروند و تقاضا کنند ؛ و این اتفاق باید بیافتد . دم همه تون گرم!"
در تمام لحظاتی که این حرف ها را می زدم، تمام تماشاگران ایستاده بودند و صداقتم را با اشک هایی که در نگاهشان حلقه کرده بود شهادت می دادند، اما آن چند نفر که مهمانان عزیزم بودند نشسته بودند و از جایشان تکان نمی خوردند و با نفرت به من نگاه می کردند!!! باز بچه ها را فراخواندم به نزدیکیشان رفتیم و یک دقیقه ای در برابرشان تعضیم کردیم و بلافاصله به اتاق رخت کن رفتیم، آنجا سیگاری آتش زدم تا لرز دستهایم آرام گیرد و منتظر ماندم که آیا میهمانانم می آیند که به رسم ادب خسته نباشیدی خشک و خالی بگویند! یا اگر کار و اجرا را دوست نداشتند مثل من که از بعضی هاشان که با آنها گفتگو کرده بودم و از تئاترهایشان ایراداتی گرفته بودم آیا می آیند تا ایرادات من را متذکر شوند؟! نه ! سیگارم تمام شد و نیامدند! هیچ یک نیامدند! به فیلتری سوخته خیره بودم و همانجا عصبانیتم فرو نشست؛ به آنها حق دادم که نیایند؛ می دانستم آنها هم مثل من برای گرفتن تکه ای پارچه برای تئاترهایشان، بارها التماس کَس و ناکَس را کرده اند، برای رفع نیازهای اولیه در دانشگاه، صدها بار نامه نگاری کرده اند و خواهش و تمنا!!! چه توقع و انتظاری است که حرف های من را باور کنند، چه توقعی است که گمان کنند کسی از آبرو و وقت و جان خود حاضر است بگذرد که آنها در آسایش بیشتری کار کنند و دیگران به آنها احترام بگذارند!!! آنها به توهم و توطئه فکر می کردند که ثروتی برای خودش تبلیغات می کند، می خواهد نقش مظلوم ها را بازی کند، می خواهد ادای هم دردان را در بیاورد!!! من به آنها حق می دهم که از استادهایشان تنگ نظری و حسادت را آموخته اند و یادنگرفتند که چگونه از آثار دیگران لذت ببرند! حق می دهم که اساتید منفعلشان در دانشگاه ها به آنها یاد می دهند که کمبود ها و عقده هایشان را با گزاره های ساده ای که دیگران دزدند و بی اخلاقند و فاسدند توجیه کنند، به آنها حق می دهم که هم نسلانشان چشم دیدن موفقیتشان را نداشته باشند و مانند زامبی ها بخواهند خونشان را بمکند و تکه تکه شان کنند، به آنها حق می دهم که در بیمارستانی بستری شده اند که
پزشکان و پرستارهایش خود جذامی و طاعونی اند! به شما حق می دهم که کهنه گانِ زنگار گرفته ی تئاتر دوست می دارند که سر به تنتان نباشد تا جایشان تنگ تر نشود! به آنها حق می دهم که در سرزمینی زندگی می کنند که نخبه را در نطفه خفه می کنند و اگر فریاد نکشد و دست و پا نزند و پا به فرار نگذارد، جانش را در این کارزار احمقانه باخته است! به آنها حق می دهم که در سرزمینی زندگی می کنند که نه تنها ارگانی نیست که استعدادها را از گوشه و کنار این کشور کشف کند، بلکه آنانی که به پایتخت هم می رسند و خودشان را با هزار دست و پا زدن، اثبات می کنند هم، کسی وجود خارجی ندارد که آنها را رصد کند، کاری که در فوتبال یاد گرفته ایم که انجام دهیم و سرمایه ی ملی را کلان هزینه می کنیم!!! اما برای فرهنگ و هنر که مهمتر از فوتبال است و ادبیات و رفتار تماشاگران و ورزشکارانش، خود گویای کمبود چه عنصر مهم تری است که آن فقدان فرهنگ است؛ هزینه ای نمی کنیم! البته اگر هم هزینه کنیم در کوتاه مدت جوابی نخواهیم گرفت، چون روشنفکران و اهالی فرهنگ و هنر که داعیه داران تجویز الگوهای رفتاری و انسانی صحیح به مردم هستند خود از ورزشکاران و سیاسیون، عقده مند تر و بیمارترند! اینجاست که باید برای شنیدن حرفت در گوش های فربه ، تا زمان اصلاح جامعه با زبان خودشان حرف زد و گرنه گوش شنوایی نیست وگرنه این جماعت حرف هایت را شعاری و نخ نما می پندارند!!! به آنها حق می دهم که ما در حوزه ی فرهنگ و هنر آنقدر عقب افتاده و بی همه چیزیم که نمی توانیم لحظه ای از غربی ها بیاموزیم که نه تنها باید آنها را کشف کنیم که بایست امکانات و هر چه که جزو نیازهای اولیه شان به حساب می آید را در اختیارشان قرار دهیم! مدیران فرهنگی و هنری در اینجا کورند و نمی بینند که در اروپا و امریکا و شرق دور بزرگترین هنرمندان تئاترشان، جوانان زیر سی سالند، به فستیوال های ادینبورگ و آوینیون نگاه کنید؟! مهمترین اجراها و سالن ها در اختیار جوانان مستعدی است که آنها کشف کرده اند و تمام امکاناتشان را با احترام در اختیارشان می گذارند! به شما حق می دهم که اساتیدتان جزوات صد سال خاک گرفته ای را تدریس می کنند که برایتان نه تنها هیچ منفعتی نداشته و ندارد، بلکه به کسالت و انفعالتان دامن می زند! ... و من خوب می دانم تئاتر عمل است و عمل است و عمل است و دانشگاه در ایران؛ حرف است و حرف است و حرف!!! به شما حق می دهم که محروم باشید از دیدن، چرا که اینجا نگاه کردنِ آثار بزرگان را جُرم می دانند؛ مبادا که الگو بگیرید و این می شود دزدی و حرام زاده گی، مملکتی که هنوز فهم نکرده؛ تمام بزرگان هنر، بر شانه های هم سوار می شوند و شده اند، نه با کپی کردن! با الگو قرار دادن و افزودن به تجربه های دیگران! به شما حق می دهم که با فشار بی رحمانه و سلیقه های متغیر ممیزی در این مملکت، بارها دست رنجتان بر باد رفته باشد و از هراس چماق دارن، صدایتان در نیامده باشد! به شما حق می دهم که منتقدانی که روزی دوست می داشتند چون شما هنرمند باشند و از بد روزگار نشدند؛ بیمارانی عقده مند و تنگ نظر باشند که هر موفقیت و هر خلاقیت و خرق عادتی را بر نتابند و بر شما بتازند، منتقدانی که همیشه حاشیه را از متن بیشتر می پسندند و دوست می دارند! من به آنها حق می دهم که در این فضای تنگ و تارِ بی امکان، برای بالا رفتن خویشتن، دیگری را لگدمال کنند و اینچنین است که تخم "حسد" کاشته می شود و این بلای اصلی ماجراست! من به شما حق می دهم که در ایران هر فعالیت گروهی محکوم به "مرگ " است؛ زیرا ناخواسته "بحران" از بیرون سرایت می کند و گروه را از درون فرو می پاشد! ... و سرنوشت آنها که دست به تجربه می زنند و سال ها آزمون و خطا می کنند در بستر تمریناتِ طولانی بی امکان و بی حمایت؛ چیزی جز "نابودی" نیست!
من به آنها حق می دهم که بی کلامی رفتند و لحظه ای از آن ساعت به بعد که رفتند و تا به امروز حتی تماسی نگرفتند، پشیمان نیستم از کاری که برایشان انجام دادم و می دهم! من اگر به دنبال منفعت خودم بودم، در زمانی که می دانستم به زعم خیلی ها اجرایی هنرجویی روی صحنه می برم و بارها و بارها دیگرانی مثل پور آذری و کوشک جلالی و دشت آرای وقتی دست به این اجراها می زدند چه بد و چه خوب مورد ستایش اهالی تئاتر و منتقدان قرار می گرفتند! من هم مثل آنها از این جهت دارای اعتباری بودم، بلکه اندکی بیشتر، زیرا این تجربه، کمی برای من تفاوت داشت چون نگذاشتم بچه هایم را به چشم هنرجویان تازه به دوران رسیده ببینند! بچه هایی که اکثرشان از دانشگاه های فنی می آمدندو بیشتر طرفدار تئاتر بودند و نه فعال تئاتر! می خواستم آنها، خودم و عواملم، حرفه ای تر از حرفه ای ها به نظر بیاییم و برای این مهم یک سال و اندی تلاش کردیم و به حق در زمان اجرا، مورد ستایش اکثریت قرار گرفتیم! بس چه مرگم بود که این ستایش و اعتبار و لذت را به دعواهای لمپنی با بیماران و حاسدان تئاتر بکشانم؟! دیوانه شده بودم؟! جو زدگی؟! نه خانم ها و آقایان این ادبیات لمپنی ادبیات و اندیشه ی من نبود و نیست! من برای مبارزه با بیماری این استراتژی و این لحن و روش را به کار گرفتم، نه با خشم و عصبانیت که این جلوه ی بیرونی روشم بود که در آن روزها شادترین بودم! من دوازده سال سرم را پایین انداختم و وارد هیچ میتینگ و دسته ای نشدم، در همین دایره ی ده هم که عضو شدم، انگیزه امان ساخت مکانی بود برای اجراهای جوانان مستعد، مکانی برای برگزاری ورکشاپ های علمی، مکانی برای دعوت از اجراهای معتبر جهانی و اساتید کاربلد غربی و شرقی! که آنجا هم مثل تمام کارهای گروهی در ایران این سالها بی سرانجام ماند؛ چرا که فرد مهمتر از گروه بود! اما من سعی کرده ام همیشه به دیگران و حتی دشمنانم احترام بگذارم و تا همین یک ماه پیش در برابر همه ی اتهام ها سکوت کردم و سکوت کردم و کار کردم و تنها کار و دست و پیشانی هر اهل تئاتری را که دیدم؛ بوسیدم و یا در آغوشش گرفتم و دستانش را فشردم! پس چه مرگم شده است، عقده ها در من تلمبار شده و ناگهان به شکل انتقام جویانه ای، فوران کرده؟! نه عزیزان، نه سروران!!! اثر هنری بعدی من همین کنشی است که انجام می دهم، حتی اگر نبوغ و خلاقیتم را در این مبارزه از دست دهم، باز از پا نمی نشینم تا هنر و فرهنگ این مملکت درمان شود!!! می دانم هیچ گاه به زودی اتفاق نمی افتد و هیچ قطعیتی در این امر برای درمان وجود ندارد، اما من ایمان دارم که اگر هر شخص به سهم خودش بیماری را ریشه کن کند، ما در فضای بهتری نفس خواهیم کشید، فضای مهربانی و دوستی، فضایی به دور از قضاوت های عجولانه و تنگ نظری، فضای گفتگو نقدهای سازنده! اما تا آن زمان کاملا با آگاهی و استدلال، به سهم خودم روشی را انتخاب کرده ام که نگذارم برای دیگرانی که می آیند بعد از من، همان مصائبی رخ دهد که هنرمند را با شاخک های حسی ظریفش به سمت مرگ می برد و باز می گرداند! به سهم خودم اگر درصدی از آن فشارها را تا پیش از رفتنم کم کنم، از خداوند چیز دیگری نمی خواهم، زیرا که او به من لطف داشت و من که مثل اورفئوس به دنبال معشوقه ام به جهان زیرین رفته بودم با دستهای خالی و کشفی از اسرار جهان مردگان؛ باز گشتم و خداوند به من قدرتی داد که بتوانم جهانم را دقیق تر ببینم، قدرتی داد که بتوانم حرف بزنم! از هنر مملکتم که سالهاست بر باد رفته است، از بیمارانی که آگاه نیستند چه بر سر خود و دیگران می آورند وقدرتی داد که بتوانم از حقوق هم نسلانم دفاع کنم و وسعت دیدم را گسترش داد تا بتوانم چیزهایی را ببینم که در آن "من" دیگر محلی از اعراب ندارد! ... و همه ی این آگاهی را خداوند از پس تحمل رنج؛ به من عطا کرده است! شاید این بلوغ اندکی به طول نینجامد! با همه ی این ناامیدی ها و کاستی ها، من ایمان دارم که در محدودیت و رنج؛ شکوفه های بلوغ و خلاقیت بر دیوارهای سیمانی هم می رویند و آنچنان بروز می کنند که جهانی را به ستایش و حیرت وادارند؛ من به نسلی که در راه است؛ ایمان دارم و به گفت سونیای چخوف: دایی جان، من ایمان دارم؛ ایمانی ملتهب و گرم! ... دایی جان گریه می کنی؟ تو در زندگی خوشی نداشتی. اما صبر داشته باش. راحت می شویم. راحت می شویم. آرامش پیدا می کنیم...
قسمتی از بیانیه ی اول:
از من به عنوانِ نَه هنرمند، که یک مخاطب، که یک فعال اجتماعی بپذیرید تمام این دهه ها بر خطا بوده اید و هستید! آقایان شش سال بعد، قرن شمسی ما به اتمام می رسد، به من بگویید دستاوردتان در این صد سال؛ در قبال تعاملتان با یکدیگر و با جامعه چه بوده است! نگران مرور این صد ساله نیستید؟! کدام یک با جهان حرف می زدید؟ کدام یک با قرن ها بعد؟ کدام یک برای تاریخ و ابدیت خلق می کردید؟ کدام یک برای نسلها بعد؟! به قول شاعر رنج، ولادیمیر مایکوفسکی؛ چگونه می شود در گوش فربه حرف محبت زد؟! من این روزها آگاهم که تنها راهِ باز شدنِ گفتگو، برای گوشهای فربه و کَر؛ فریاد است تا شاید از پس فریادت، از پَسِ دهانِ گشادت، از طریقِ شناسایی اطوارِ خشمت، عربده بکشند و خودشان را به در و دیوار بکوبند، تا بازهم شاید بعد از جنگ، کمی آرام بگیرند و پشت یک میز بنشینند و باهم گفتگو کنند! گفتگویی سازنده! تا آن زمان باید دیکتاتورمآبانه، طاعونیان را شناسایی کرد! زنده زنده، سوزاند! شاید در لحظه ای که می سوزند، صداقت را در چشمهایت ببینند و تو را باور کنند!
"رضا ثروتی"
بیست و شش تیر ماه یک هزار و سیصد و نود و چهارِ شمسی
پنج سال و هشت ماه و پنج روز، مانده به پایانِ یک قرن